حرف های ناگفته
این روزا انگار حس و حالم زیاد خوش نیس 

مثل یه آدمی میمونم که بین زمینم اسمونم. معلقم

فکرم. درگیره 

حس آدم بی هدفی رو دارم که. نمیدونه کجا میره به چی میخواد برسه فقط داره میره 

احتیاج. به stop دارم تا غکرم. جمع و جور کنم تا هدفم مشخص بشه تا بیهوده نباشه تا بی هدف نباشم 

اما نمیدونم چرا به خودم. فرصت نمیدم فرصت استادن. فکر کردن از نوع و با هدف شروع کردن 

این یه ماه هم بگذره.   به خودم یه استراحتی میدم استراحتی که فکرم. آزاد باشه و بتونم واسه زندگیم هدف تعیین کنم 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 16:4  توسط زهرا | 
قلبم درد میکنه 

 

دلمم گرفته 

حس معلق بودن دارم 

خدارو کنم دارم 

خدا..... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 23:12  توسط زهرا | 
آیدین 

گاهی اوقات وجودت چنان آرامشی بهم میده که دلم نمیخواد اون لحظه تموم بشه 

و.چنان دوستت دارم که بند بند وجودم سرشار. از احساس تو میشه 

اون لحظه لحظه ای که ازت میپرسم 

دوسم داری؟؟؟؟ 

بعد تو.میگی پ چی تو شونگولیو منی

و من حس میکنم خوشبخت ترین دختر روی زمینم 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴ساعت 21:11  توسط زهرا | 
اینقده دلم گرفته 

دوس دارم های های گریه کنم 

ولی نمیتونم که 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۴ساعت 21:57  توسط زهرا | 
دلم گرفته 
حس خوبی ندارم 
نگرانم 
دوست نداشتم کسی جز خانوادم. بویی از رابطه منو آیدین ببره 
دوست ندارم کسی بویی ببره چون نمیخوام آیدین رو از دست بدم 
آخه. هر وقت هر کاری خواستم. انجام بدم تا وقتی کسی با خبر نبوده همه چی خوب پیش میرفت اما وقتی کسی خبر دار میشد همه چی بهم میخورد 
خدایا دلم گرفته 
دوست ندارم کسی بدونه من آیدینو. دارم 
اما کم کم داره این راز بر ملا میشه 
خدایا نگرانم. و سخت دلگیرم 
چند وقت پیش دختر. خاله ام بهم مشکوک. شده بود 
بعدشم سمیرا سوال پیچم. میکرد 
آخه دوست من آگه چیزی بهت نمیگم واسه این نیس که دیگه دوستم نیستی. فقط. دلم نمیخواد تا به نتیجه نرسیدیم به کسی بگم 
امروز هم زهرا خانوم عکسای. آیدین رو توی سیستم دیده مثل اینکه. قبلا هم دیده بود 
برگشته میگه زهرا این پسره کیه میاد اینجا عکس میندازه
گفتم مشتری 
میدونستم یه بوهایی برده. واسه اینکه دروغ نگفته باشم. گفتم البته. آشنا هم هست گفت جریانش چیه. گفتم حالا بعدا میگم بهتون. آخه دوستش پیشش بود نمیخواستم بفهمه بعدشم حتی دوست ندارم زهرا خانوم هم بفهمه ولی چه بخوام چه. نخوام. یه بوهایی. برده 
کاش کسی با خبر نمیشد آخه. چرا نمیشه یه کار از بقیه مخفی نگه داشت. 
نگرانم خدا 
نگرانم 
کمکم کن بخیر بگذره 
کمکم کن. که بین این بنده هات سر افکنده. نشم بین بنده های که همشون دنبال یه نقطه ضعف ازت میگردن. تا خرابت کنن خدایا دلم گرفته

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 21:13  توسط زهرا | 
آیدین 

عشق زندگیمه. 

کسی که بین این همه پسر 

شده عشق،قلب من 

دوسش دارم 

دوسم.  داره 

آگه خدا بخواد تا چند وقت دیگه. عقد میکنیم 

راجبش همین روزا. مفصل مینویسم 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت 9:19  توسط زهرا | 
ازت بدم میاد 

همش اشکمو. در میاری 

کاش منم یکی عین ماری بودم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 0:36  توسط زهرا | 
زندگیم خوبه اره خب خوبه

نمی دونم چی بگم ولی دوست داشتم حرف بزنم

الان سه شنبه اس 

من دلخورم و ناراحت 

فردا کلاس دارم 

امتحانم دارم بگی نگی خوندم ولی خوب باید بازم بخونم دقیقا نمیدونم تا کجا قرار امتحان بگیره ولی تا هرجا که حوصله ام  کشید میخونم

من دلخورم و ناراحت

چون حتی بهم زنگم نزده 

فقط ازم گلایه میکنه که کجام چرا on ام اما جواب نمیدم 

نمیدونم چرا اینطوری میکنه 

اگه پیامشو ببینم حتما جواب میدم مگر اینکه کار داشته باشم

میدونه که اون تایم از ساعت واقعا سرم شلوغ میشه اما نمیدونم چرا عین بچه ها بهانه میگره

نمیدونم شاید هم حق داره

شاید حتی ازم توقع داره

مئلا اینکه توقع داشت امروز من بهش زنگ بزنم

ولی نزدم 

چون منم منتظر زنگت بودم 

ولی خوب میدونم که تو دلنازک تر این حرفایی که طاقت قهر داشته باشی

اما نمیدونم چرا گاهی باهام قهر میکنی

شاید دلت میخواد نازتو بکشم

ولی میدونی که من از ناز کشیدن خوشم نمیاد

ولی نازتو میکشم

نازتو توی دلم مکشم

نازتو با قلم غرورم مکشم

توی دلم هزاران بار قربون صدقه ات میرم

میگم دیونه تو که میدونی من عاشقتم

میدونی که شدی دنیای من

دیگه چته 

قلب من کم قلبی نبوده و نیست

قلب من قلب دستمالی شده نبوده نیست

قلب من قلب یه عاشق

یکی که حتی با نداشتن عشق بازم عاشق بود

تویی دلم همون موقع ها هم که نداشتمت دوستت داشتم

میگفتم نمیدونم کیه نمیتونم ببینمش اما یکی از توی مه میاد بیرون میاد سمتم من عاشق اون ادمم

سر تا پا سفید پوشیده

هه جالبه تو هم اکثرا سفید میپوشی

تو عشق خودمی

به خودت گفتم اینجا هم میگم

میدونم خاطر خواهات زیادن

میدونم واسه داشتنت غرورشونو زیر پا میذارن

ولی مطمئن باش هیچ کدوم اونا اندازه من دوستت ندارن

منی که شاید به خاطرت غرورمو زیر پام نذارم ولی بدون تو پادشاه قلب منی  آقایی

بدون من

زهرای تو

با تمام وجود دوستتت دارم

بدون وقتی بهت گفتم تا تهش هستم شک نکن که هستم

شک نکن که واسه من بهترینی بهتر از تو تعریف شدنی نیست

تو که عشق منی 

ببین الان چقد ناراحتم کردی 

ازت دلخورم

ولی تو رفتی به جلسه

گفتی من میرم جلسه شب بخیر

خب باشه برو

ولی شب هم مگه جلسه هست

چی بگم

باشه برو

باشه برو

دوستت دارم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 22:54  توسط زهرا | 
کم دارمت. خدا 

تنهام 

خیلی خیلی تنهام

هیچ کسی جز تو نمیتونه ارومم کنه 

اشک میخوام خدا

میخوام یه دل سیر گریه کنم

میخوام هق هق بزنم 

از ته دل صدات کنم بگم

خدا به داد دلم برس 

خدا بداد دلم برس

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت 21:30  توسط زهرا | 
دلم گرفته خدا 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 22:41  توسط زهرا | 
سلام

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:44  توسط زهرا | 

بیست سال بعد ؟

نه خیلی دوره 

ده سال بعد ؟

اینم دوره

پنچ سال بعد ..........................

 الان ...............

سمیرا و احمد چند روزی میشه باهم نامزد کردن  در اوج خوشبختی به سر می برن و منم از ته قلب براشون خوشحالم .

باهم رویاهاشونو میسازن واسه،

واسه یه سال دیگه دارن نقشه میکشن

من یه ماهی میشه پیش زهرا خانم شروع به کار کردم

از کارم راضیم پیشرفت خوبی داشتم به نوعی به قول زهرا خانم خدای رتوش شدی ها ااااااااااااااااااااااا

ولی طراحیم هنوز جای کار داره

رابطه اجتماعییم یه کوچلو لق میزنه با مشتریایی زبون نفهم نمیتونم به زبون ،زبون بفهمی صحبت کنم منم مثل اون زبون نفهم میشم

 حتی تندتر و زبون نفهم تر از اونا   اگه اینطوری پیش برم همه مشتریا پر پر میشن   من که نمیخوام اینطوری بشه دوست ندارم با اخلاق تند حتی با مشتریایی نفهم برخورد کنم ، نه به خاطر اینکه  مشتریا نپرن به خاطر اینکه دلم میخواد یه انسان خوش برخورد در همه شرایط برای همه نوع بشر ( فهمیده و نفهم ) باشم .

همین چند روز پیش درست یه روز قبل عقد احمد و سمیرا یکی از فامیلامون که میان سال هم نشده بود تراکتور چپ کرد و مرد  سه تا دختر قد و نیم قد داره .....

دلم کباب شد واسه دختراش خدا بهشون صبر بده

به این فکر می کردم که ایا این مرد اصلا به گمانشم می رسید  همین روزا قراره بمیره .....

مطمئنم که نه ..............

احتمالش هست منم یکی از همین روزا که خیلی نزدیکه بمیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با وجود اینکه از مرگ ترسی ندارم

ولی دوست ندارم بمیرم

خیلی کارا هست که باید انجام بدم

خیلی دوست دارم که حتما انجامشون بدم

نمیدونم مرگ کی سراغ من میاد

زندگی  :نفس کشیدن ؟، لذت بردن از چیزایی که داری  ؟ حس خوشبختی ؟ ما ادما به چی برسیم احساس خوشبختی می کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همیشه خدا یه کاستی توی زندگیمون سبز میشه

نمیدونم چرا همیشه همین روند تکرار میشه چرا همه به نوعی در حال نالیدن هستیم

الان از این مینالیم پنج سال دیگه از یه چیز دیگه

وقتی بیشتر فکر می کنم بیشتر به عدالت خدا پی می برم

قبلتر ها فکر می کردم خدا بی عدالتی می کنه در حق بندها

میگفتم  چرا یکی رو خوشبخت یکی رو بد بخت  یکی رو غنی یکی رو فقیر یکی همیشه میخنده یکی همیشه در حال اه و ناله کردن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم که همه ما ادما بلا استثنا غمو شادی ، گریه و لبخند ، درد  و اندوه رو تجربه کردیم ، همه گریه کردیم همه خنده رو تجربه کردیم از درد دندون به خودمون پیچیدیم ، سرما خوردیم ، لرزیدم ، از گرما غرق روی پیشونیمون نشسته .... همه ما ادما این احساساتو تجربه کردیم ولی هر کدوم از ما در زمانهای مختلف ، پس می بینیم که خدا واقعا عادله چونکه هیچ چشمی رو واسه همیشه گریون نمیذاره ، و هیچ کسم پیدا نمیشه که همیشه در حال خندیدن  باشه ....

 این عین عدالت خداست

اگه امروز داری گریه می کنی

شاید یه  سال دیگه نوبت تو باشه که بخندی

تا به این سن که رسیدم چیزای زیادی یاد گرفتم خیلی از اخلاقای بدمو اصلاح کردم

و خیلیاشونم شدت دادم ...

ولی این اواخر یه چیز خیلی مهم یاد گرفتم :

اینکه :

به هیچ کس وابسته نباش تا آسودگی و شادمانی را  به تو هدیه کند .

آسودگی و شادمانی را تنها خود تو می توانی به خود هدیه کنی .

به این نتیجه رسیدم که ادمارو بدون انتظار دوستشون داشته باشم

پای حرفاشون بشینم

از صمیم قلبم دلم میخواد کمکشون کنم

 از خدا میخوام کمکم کنه که بدون وابستگی به ادمای اطرافم  زندگی کنم و  بدون توقع در لحظات تلخ زندگیشون کنارشون باشم

خدایا سال بعد این موقع یکی به جمع ما اضافه کن ولی هیچ کدوم از عزیزامونون از ما نگیر

آمین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۲ساعت 0:39  توسط زهرا | 

امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود البته امروز که بد نبود بهتر بگم دو ساعت پیش بدترین لحظات عمر من بود هنوزم کل تنم داره میلرزه معمولا وقتی همچین اتفاقاتی برام میفته میرم پیش دوستم سمیرا ولی ظاهرا خوابیدن اخه زنگیدم جواب نداد رد تماس داد

ولی حالم به قدری بده که اگه  حرف نزنم دیوونه میشم نمیدونم این حس برام غریبه نیست یاد اون روزای اولی می افتم که رفتم دانشگاه یا چند روزی که پیش اقای پدر به صورت ازمایشی می رفتم وای خدا حتی نمیتونم اون احساسات دردناکو الان توصیفشون کنم ولی همین الان دقیقا حس مشابه اون احساسات بهم هجوم اورده و د حال حاضر فقط یه راه واسه ریشه کن کردن اون احساسات است دلم نمیخواد از اتفاقی که افتاده حرفی بزنم عوضش خاطرات یک سال پیشو مینویسم که اون موقع حالم حتی بدتر از الان بود

:

یه ماهی به  اتمام دانشگاه مونده بود که پیش یه عکاس رفتم تا میکس و منتاژ و طراحی عکسو بهم یاد بده در کل کار کردن با فتوشاپ و برنامه میکس رو قرار بود بهم یاد بده واسه هر دوشون 500 تومانی ازم گرفت یه چند روزی رفتم پیشش چیزای ابتدایی  و مقدماتی از فتوشاپو بهم گفت و بعدش گفت که اینا مباحث کلی از فتوشاپ بود بقیه اش به خودت مربوط میشه به اینکه چطوری از خلاقیتت استفاده کنی چون کار کردن با فتوشاپ عین خلاقیته و با این حرف پرونده فتوشاپ بسته شد و بعد رفتیم سراغ میکس و منتاژ که واسه این کار ادیوس 5 رو بهم اموزش داد اوایل خیلی بهم سخت می اومد اصلا قابل فهم نبود همش باهم قاطی میکردم نمیدونم یا من خیلی خنگ بودم یا واقعا سخت بود در کل اگه بخوام با فتوشاپ مقایسه اش کنم خیلی سختر و پیچیده تر و بی روح تر بود از کار کردن با فتوشاپ واقعا لذت می بردم ولی ادیوس اوایل زیاد باب دلم نبود ... بعد از چند جلسه پرونده ادیوس هم عین فتوشاپ بسته شد و فقط یه سوال کنج ذهنم وول می خورد ؛ اینکه با این چیزای ابتدایی میشه یه عکاسی زد ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی نه محال بود قبلا چند تا فیلم میکس شده عروس و داماد دیده بودم من به هیج وجه قادر به درست کردن همچین پروژه ای نبودم طراحی عکسام بد نبود اما در حد عروس دامادی نبود ...

حالم خیلی بد بود از طرفی  به عموم قول داده بودم که تا اخر تابستون با هم عکاسی میزنیم از طرفی هم این توانایی رو در خودم نمی دیدم که حتی یه عکس پرسنلی ساده تحویل مشتری بدم  فکر و خیال مثل خورده افتاده بود به جونم واقعا اذیت میشم این اذیت شدن در حد حرف نیست شاید بگم بدترین عذاب روحی برای من بود . از طرفی هم دلم میخواست پیشرفت کنم مستقل بشم بتونم روی پای خودم وایستم از طرفی هم اینو در خودم نمیدیدم  واقعیت هم این بود که من هنوز به اون حد و مرحله نرسیده بود

من باید چی کار می کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچ کاری از دستم بر نمی اومد جز فکر و خیال کردن و خدا خدا کردن اینکه خدایا کمکم کن من باید چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه فکری عین برق توی ذهنم گذشت  اینکه به عکاسی های شهر برم و ازشون بخوام به عنوان کار اموز یه ماهی استخدامم کنن

از این فکر یه ماهی گذشت ...

از دانشگاه که میومدم خونه سر راهم یه عکاسی سر میدون بود که از عکسای های سرشناس و معرف شهر بودن  یه آگهی به شیشه زده بودن :

به یک منشی خانم آشنا به کامپیوتر چهت کار در عکاسی نیازمندیم 

از ته دل ارزو کردم که ای کاش میشد من بتونم توی همچین جای کار کنم  داخل مغازه یه عکس روی بوم بود که واقعا قشنگ بود با تمام وجود ارزو داشتم یه روز بتونم همچین عکس بندازم و طراحی کنم واقعا معرکه بود .

این فکر و خیالات و شک و تردید به توانایی هام و نداشتن اعتماد به نفس شروع کار هرروز بیشتر از دیروز به عقبم میروند حال و شرایط روحیم اصلا تعریفی نداشت  دپرس بودم

حالم واقع خرابه خدا خیلی خراب خدایا تو که خودت میدونی من چقدر به این کار و کار کردن علاقه دارم پس کمکم کن خدا

خدایا دستمو بگیر نذار بشکنم نذار زمین بخورم من واقعا میخوام میخوام مبارزه کنم میخوام مسئولیت پذیر باشم من نمیخوام یه انسان بدرد نخور باشم میخوام مفید باشم میخوام بزرگ بشم  خدایا خیلی تنهام خیلی حس پوچی میکنم حس بی خاصیتی اخه به چه دردی میخورم وقتی هیج کاری از دستم بر نمیاد من چطوری به چیزی که میخوام برسم چطوری خدایا یعنی اخر کار من به کجا میرسه منی که اینقدر تقلا میکنم تا زمین نخورم اخرم چی میشه ؟؟؟؟؟(این جملات حرفای من در اون اوضا و احوال با خدام بود )

روزای گرم تابستون همینطوری از پی هم سپری میشدن و منم هر روز بیشتر از دیروز توی گرداب بی خاصیتی خودم فرو می رفتم همش رویای شیرین داشتم بدون اینکه قدم از قدم بردارم همش امروز و فردا میکردم

تا اینکه در تاریخ 91.5.31 سمیرا  زنگ زد بهم که اماده شو بریم برون از مگه نمیخواستی بری  از عکسای ها بپرسی که کار اموز میخوان یا نه ؟

گفتم جرا ولی الان نه حالم خوب نیست

گفت ناز نکن اماده شو اومدم دنبالت

گفتم باشه

همینطور که داشتیم توی خیابون به سمت چهار راه اصلی می رفتیم توی خیابون فرعی (خیابون بهشتی ) یه عکسای بود به اسم آریا  چند تا پسر جوون نشسته بودن باهم گرم صبحت بودن دو دل بودم که برم یا نرم انگار متوجه ما شدن هر سه تاشون نگاهاشون سمت ما بود یه حسی بهم گفت نرم بهتره کار اموزی در کنار سه تا پسر جوون زیانش میتونه بیشتر از سودش باشه اونم پسرایی که از نگاهشون هراس به دلم افتاد

واسه همین حتی از امتحانش هم صرف نظر کردم و مسیرمو به سمت بالا پیش گرفتم  سمیرا هم دنبال من

گفت حداقل بپرس پرسیدنش که ضرر نداره گفتم فایده ای هم نداره اینجور پسرا اگه منشی هم بخوان  دختری مثل منو نخواهند خواست خیالت تخت

رفتم سمت چهار راه اصلی از عکاسی مهران شروع کردیم با تب و لرز نه چندان زیاد به سوال پرسیدن

ببخشید اقا شما کار اموز نمیخواین

نخیر خانم ممنون

ببخشید اقا

ول کن این عکاسی بیشتر شبیه لونه مرغ تا عکاسی بیا بریم

ببخشید اقا شما کار اموز نمیخوان

نه خیر خانم میدونین من اولین عکاسی این منطقه بودم تا  این تاریخ هم هیچ خانومی رو استخدام نکردم و هیج وقت این کارو نمیکنم

یه سر به عکسای اقای پدر بزنین اون به منشی نیاز داشت

گفتم ممنون

در اوج نا امیدی به سمت عکاسی اقای پدر رفتیم  با وجود اینکه بارها و بارها از جلوی مغازه اش رد شده بودم اما هیج وقت ندیده بودمش در اصل از مغازه این اقا فقط ویترین شیشه ای قشنگش جلب توجه میکرد با عکس محمد امین که روی بوم بود .

وقتی رفتیم داخل از ما خواهش کرد که بشینیم منم گفتم که میخوام عکاسی بزنم ولی با وجود اینکه دوره میکس  فتو دید اما فکر نمکینم این چیزایی که یاد دادن کافی باشه میخوام یه مدتی توی یه عکسای کار کنم پیش یه استاد کاردان کار کنم تا کار بلد باشم من پیش خانومی رفتم دوره فتوشاپ و میکس دیدم که بهم گفته بودم قبلا شاگرد شما بود رو حساب اسم شما و اینکه پیش شما شاگردی کرده رفتم پیشش تا بتونم خوب ومفید اصول اولیه عکسای رو یاد بگیرم ولی فکر کنم این خانوم .....

گفت من با شما یک قرار داد یه ساله می بندم طی این یه ساله شما به عنوان منشی من برام کار می کنین و منم عکسای و طراحی رو در حد حرفه ای بهت یاد میدم

وقتی اسم حرفه ای اومد و اینکه کار کردن در عکسای چنین شخصی

ولی خدای من انگار بهم برق وصل کردن پر از جریان شدم

نمیدونستم چی بگم گفتم وفقط من دانشگاه هم میخوام برم

گفتم امکان نداره کار ما طوریه که باید فول تایم در مغازه باشی اگه میخوای توی این عکسای کار یاد بگیری باید یه سالی بیخیال دانشگاه بشی  پس شما بهتر برین  خوب فکراتونو کنین با خوانواده مشورت کنین اگه موافق بودین فردا همین موقع همین جا  قرار میزاریم تا صحبتهای  اصلی و قرار داد  و... انجام بشه

وقتی از مغازه اومد بیرون هم خوشحال بودم هم شوکه و هم ناراحت اخه من باید درسمو هر طوری شده بود میخوندم یه سال به خاطر کار از درس خوندن عقب افتادن برای خودم قابل حضم بود اما میدونستم بابام اجازه نمیده بخاطر کار از درسم عقب بمونم

نمیدونستم چی کار کنم با سمیرا که حرف زدم گفت به نظر من درستو ادامه بده اما حس خودم اینو بهم نمیگفت یه حسی دائم تشویقم میکرد که وارد این کار بشم ولی همیشه راهنمایی های سیمرا کمکم کرده مثل جریان ازدواج با .... هم رو حرفاش حساب می کردم و هم اینکه نمیتونستم نسبت به احساساتم بی توجه باشم  با چند نفری مشورت کردم خانواده که به کل مخالف بودن بابام که میگفت باید درستو بخونی ولی یه اخلاقی که داشت هیج وقت زور نمی کرد ولی نمیدونم چرا با این وجود فکر می کنی که باید حرفشو حتما گوش کنی  خب منم حرفشو گوش کردم اگه دانشگاه قبول میشدم حتما می رفتم پس باید یه کاری می کردم که قبول نشم واسه همین سر جلسه هر سوالی رو هم که یک درست احتمال میدادم مثلا ب جواب درست باشه ج را علامت میزدم ... کارم خوب بود خوشبختانه دانشگاه قبول نشدم  اخه کلا منفی زده بودم خالی از یک درست

دلیل مخالفت مامانم  اون یه مرده چطوری میخوای پیش یه مرد کار کنی

گفتم مگه لولو خور خوره اس در ثانی بابا که اقای پدر خوب میشناسه همه خوب میدنن که ادم خیلی خوبیه اونقدری اعتبار داره که کل شهر میشناسنش ...

اینم از راضی کردن مامان

خلاصه اینکه رضایت خانواده حاصل شد

و من به صورت ازمایشی قرار شد از 1/6/92 یعنی از یکم شهریور به صورت چند روز  آزمایشی برم مغازه که این اقای پدر ببینن ایا من نوعی زهرا خانوم به درد کار ایشون میخورم یا نه

روزای اولی یه خورده معذب بودم نه اینکه خجالتی باشم ها نه پرو تر از این حرفام ولی از اینکه بیکار روی صندلی بشینم و بدون اینکه کاری انجام بدم فقط دست رو دست روی زانو بزارم و به کار این آقا نظاره گر باشم برام عذاب آور بود سکوت طولانی که که اکثر اوقات بینمون جریان داشت بیشتر عذابم میداد

وای خدای شکرت که اون روزا گذشت

کار یاد گیری رو از کپی گرفتن شروع کردیم روزای اولی همش خراب کاری پشت خراب کاری بعد چند روز قلق کپی گرفتن دستم اومد ولی خب استرس کار و اینکه توی این چند روزقرار بهت نمره صلاحیت کاری بدن خودش باعث دستپا چلفتگی میشه منم به همین دلیل خیلی خراب کاری میکردم

گاهی اوقات خرابکاریهام از روی کنجکاوی و ناشی بودن بود مثل خراب کردن دوربین فیلم برداری  هه هه ( یه سی چهل تومنی براش مایه خورد)

یا اجاره دادن دوربین دیچیتالی بدون اینکه بیانه ای بگیرم  یارو دزد بود دوربین 500 تومنی رو برد دیگه خبری ازش نشد

همه ی اینا فقط یک چیز رو اثبات میکرد که من صلاحیت کار در این عکسای رو ندارم همین

اقای پدر هم بعد از یه هفته به صورت غیر مستقیم اینو بهم گفتم ولی من سیریش تر از این حرفا بودم

گفتم ببین اقای پدر من هر طوری شده باید این کارو یاد بگیرم  چه در کنار شما چه در کنار یه عکاس دیگه شده یه سالی مفت کار کنم کار می کنم ولی باید این کارو یاد بگیرم حتی حاضرم مبلغی هم از خودم به شما بدم فقط اجازه بدین اینجا کار کنم

نمیدونم این حرفام دلشو به رحم اورد و دلش برام سوخت یا اینکه .....

واقعا نمیدونم ولی  روز بعدش گفت با هر کسی که بزرگترت میشه فردا بیا قرار داد ببندیم

وای این حرفو نگفت بازم داشتم دیوونه میشدم البته این دفعه از خوشحالی

گفتم باشه حتما فردا با بابام میام

ولی  قبل اینکه من از خواب بیدار بشم بابام رفته بودم مغازه

منم واسه همین گفتم بابام بعد از ظهر میاد

ولی بعد از ظهر هم دوباره زود تر از من از خواب پا شده رفته

تا اینکه چند روز اول بابام زرنگی کرد از دست من در رفت

و همین شد که بعد یه هفته امروز وفردا دوباره صاب کارم یعنی اقای پدر به این نتیجه رسید که من واقعا به درد کارش نمیخورم

اوهههههههههههههههههههههههه خلاصه اینکه نمیدونم لطف خدا بود یا بازم لطف خدا بو یه ماهی همینطوری رو هوا گذشت و من این یه ماه مردم و زنده شدم بدون اینکه کسی واقعا از حسی که عذابم میداد درکی کرده باشه

تا اینکه یه روز به خدا گفتم خدایا نمیدونم چه حکمتی داره این همه پستی و بلندی ولی  به تو توکل میکنم اگه کار کردن در کنار این مرد به صلاح منه خودت همه چیو رو به راه کن اگرم هم نیست هم همون بهتر از این کار کنده بشم

همین حرف و همین توکل به خدا باعث شد که دلم قرص  قرص بشه واقعا ارومم کرد و همین حس باعث شد که کارمو با اعتماد و دلشوریدگی کمتری انجام بدم ووقتی دلت اروم باشه بی قرار و مضطرب  نباشی خود به خود کارا هم  خوب و منظم پیش میره

خلاصه اینکه بعد یه چند وقتی کپی کردن عکس انداختن اسکن کردن چاپ کردن طراحی کردن و تبدیل فیلم و رایت و صدا گذاری و ... فروشندگی ، نوع حرف زدن با مشتری و برخورد اجتماعی تا حدودی دستم اومد و بگی نگی مغازه ارو میچرخوندم همون مغازه ای رو که ارزوم بود فقط و فقط سه ماه نه بیشتر بتونم  کار کنم و فقط وفقط یه طراحی دلچسب معمولی انجام بدم الان با وجود اینکه مغازه از جای اولش تغییر مکان داده ولی من در عکاسی اقای پدر بالا یک ساله که کار میکنم و شاید این بهترین و شیرین ترین تجربه کاریم و زندگیم باشه شاید که نه ، حتما الان که به روزای گذشت فکر می کنم در طی این یه سالی که گذشت بودن روزهای که از فرت ناراحتی و فشار کار و خیلی چیزاهای جزئی واقع عذاب کشیدم ولی واقعا  فکرشو نمیکردم یه روز بتونم همه اون کارارو به تنهای انجامش بدم

یادش بخیر وقتی گفت که  سه ماهی اموزشی حساب میشه اموزش عکس انداختن کپی کردن اسکن کردن چاپ عکس و صدا گذاری و غیر حتی باورم نمیشد بتونم این کارارو یاد بگیرم . (خیلی دوست داشتم با دستگاه کپی کار کنم )

الان نسبت به یه سال پیش خیلی چیزا عوض شده خیلی چیزا من خوشحالم با وجود اینکه همین مغازه گاهی اوقات باعث ناراحتیم شده ولی خوشحالم از یاد گرفتن و مفید بودن و از اینکه حس استقلال و حس کار امد بودن خودمو ارضا کردم خیلی خوشحالم از اینکه در کنار مردی کار کردم که خالی از جنسیت با من برخورد می کرد و مثل یک دوست مهربون بود برام هر چند بعضی اوقات از دستش ناراحت میشدم ولی خوب اخلاقش خوب بود نمیذاشت دلخوری بمونه

یه سه ماهی که از کارم در عکاسی گذشت  دم ظهر بود و سمیرا اومده بود مغازه سر راه خونه بهش گفتم بیا بریم از این کافینتی سر نبش بپرسیم ببنیم که تایپیست نمیخوان؟ اخه خیلی وقتها سرم خلوت میشد از بس کتاب هم خونده بودم داشت حالم بهم میخورد باید یه سرگرمی واسه خودم جور می کردم

ولی که وارد کافینتی شدیم دوتا اقای خیلی متحرم و اقا نشسته بودن یکیشون نسبت به یکی ظاهر مذهبی تری داشت و اون یکی پسر جوان و خوش چهره ای بود اما از رفتارش فوق العاده بدم اومد  وقتی بهت نگاه میکرد می خندید حس میکردی داره مسخره ات میکنه واسه همین در برخورد اول از اقای کریمی زیاد خوشم نیومد  اقای بیگی رو واقعا دوست داشتم نمیدونم یه حس برادرانه نسبت بهش داشتم حس نمیکردم با این شخص غریبه ام ولی با اقای کریمی نه شایدم واسه این بود که  فکر می کرد چون خوش چهره اس پس همه دخترا باید براش بمیرن

ولی خوب من قضاوتم اشتباه بود درست مثل همیشه

اقای کریمی هم مثل اقای بیگی واقعا اقا هستن این لبخند که همیشه روی لباش نقش می بنده از روی توهین و یا خورد کردن نیست

اون فقط خوش برخورد و خوش رو همین اخلاق فوق العاده ای هم داره هر حرفی که میخواست بزنه قبلش حتما واژه خانم اسدپورو به کار می برد هیچ وقت توی چشات زول نمیزد و برخورد معدبانه ای داشت درست مثل اقای بیگی ولی اقای بگی هنوز برام دست داشتنی تر از اقای کریمی بود نمیدونم شاید واسه اینکه اقای بیگی هم مثل خودم سریع تایپ می کنه ولی اقای کریمی با وورد بی کانه است

خنده داره نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی اینا عین زندگی منن

اوه

خدایا شکرت

نگفتم با نوشتن حالم بهتر میشه

حالان واقعا خوبم خوب خوب

یاد اوری خاطراتم برام واقعا دلنشین بود

یاد اوری اتفاقات خوب و حتی بدی که در طی این مدت  هم برام افتاده حس فوق العاده ایه

حتی دزده شدن گوشیم هم قشنگ بود این کار به من فرست داد تا یعد از چند سال ازادانه و در دسترس نبودن هر همه حال رو تجربه کنم

یه اتفاق خیلی قشنگی هم که درست دو ساعت قبل از تحویل سال جدید(92) افتاد پیشنهاد ازدوج اقای محمدی بود

هنوز اون استرس و دستاچی اقای محمدی خاطرم هست منم که چون حسی بهش نداشتم خیلی ریلکس  فقط گوش میدادم هر از گاهی یه لبخندی میزدم که میدونستم این کارم باعث دستاچگی بیشترش میشه ولی در کل پسر خیلی خوبی بود

نمیدونم چرا ردش کردم

با وجود اینکه  همه شرایطمو قبول کرد ولی .....

میدونستم جوون سالم و خود ساخته ای  ولی .....

قلب من  متعلق به اون نبود

ساناز دوستم  داره از اتلیه میره

اخه چند وقت پیش با کسی که دوستش داشت نامزد کرد

واسه همین یه جایگذین  واسه ساناز میخوان منم از اقای پدر خواهش کردم که منو بفرسته اتلیه خانومش

اولش مخالفت کرد واینکه اینجا بهت بد میگذره که میخوای بری

گفتم نه من فقط میخوام کار یاد بگیرم اینجا چیزایی رو که باید یا میگرفتم گرفتم حالا وقتشه چیزای بیشتر یاد بگیرم

و اتلیه جاییه که بیشترین ها به انتظارم نشستن

با وجود اینکه قلبلا راضی نبود ولی رضایت داد که برم

منم ازش ممنونم

و باید بگم بهترین کار فرمای دنیارو داشتم

البته ناگفته نباشد

چند باری بهم گفته تو بهترین منشی هستی که تا حالا داشتم  اره من همون منشی هستم که روزای اول فقط میخواستی از سرت وام کنی

حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علی اقا گفت اقای پدر خیلی خوش شانسه هر منشی براش میاد خوبن

گفتم علی اقا شما چند روز یه منشی رو تحمل میکنین و بعد میگین خوبه یا بده

گفت یه هفته

گفتم اقای پدر تا سه ماه فقط میخواست منو از سرش وا کنه اگه الان به قول شما خوش شانسه و منشی خوبی داره واسه اینکه سه ماه تحملم کرده و منم باید جواب خوبیشو بدم شما به منشیتون فرصت بدین تا خودشو پیداکنه اونوقت قدر شمارو میدونه و میشه بهترین منشی قرن

من فقط مدیونم  این کار اولین تجربه کاری من در اجتماع  بود و اگر در این کار شکست میخوردم معلوم نبود با تمام علاقه ام دوباره بتونم از سر اغاز کنم یا نه

اقای پدر ازتون ممنونم

امیدوارم یه روزی بتونم تمام خوبیهاتونو جبران کنم

امیدوارم بتونم توی اتلیه هم به خوبی همیجا عمل کنم البته خوبتر از اینجا و با اشتباهات کم

میدونم خیلی وقتها خیلی اشتباه کردم  ولی باور کنین عمدی نبوده من همیشه تمام تلاشمو کردم که خوب و مفید باشم همیشه خواستم و میخوام که خیر شمارو در اولویت قرار بدم و با همین نیت هم کار میکنم

پس به امید روزهای خوب و خوب تر

هر چند هستن روزهای که ......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:19  توسط زهرا | 

 به سلامتی خاطرات که خیلی عجیبند .... گاهی اوقات میخندیم به روزهای که گریه می کردیم ....گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:22  توسط زهرا | 

اوه چه دنیایی عجیبی شده

حس می کنم رو هوام

یه سری مسائل که هنوز پیش نیومده میخواد منو از اهدافی که دارم دور کنه

و من نمیدونم چی کار کنم

یه سری موقعیت های خوب سر راهم هست که ارزوی هر دختریه

ولی من هدفای خودمو دارم دلم نمیخواد تحت هیچ شرایطی  از اهدافی که دارم بگذرم

شاید زیادی خود خواهم نه ؟

نمیدونم شایدم فقط میخوام با چیزایی زندگی کنم و در دنیایی به سر ببرم که حس خوشبختی از درون نه برون رو بهم میده خوشبختی من دنبال کردن همین راهیه که دارم  میرم

حالا بقیه هر چی میخوان فکر کنن

من دارم زندگی می کنم

در اصل دارم با زندگییم نهاییت عشق بازی رو میکنم

من در اوج خوشخبتیم

خدایا این حسو ازم نگیر خواهش میکنم

من این حسو این شرایطو با برنامه هایی که برای اینده ای این شرایطم ریختم دوست دارم

کمکم کن

راهی رو نشونم بده که به چیزی که حس رضایت و خرسندی رو بهم میده برسم

خواهش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:7  توسط زهرا | 

دختره موهاش مش خفن

از دماغش دوتا سوراخ مونده فقط

لباش اندازه ی پشتی مبل شده

نصف بیشتر عکسای پروفایلش یا لب استخره یا با تاپ و دامن نیم وجبیه :|

بعد خیلی جدی استاتوس گذاشته خسته ام از این مردهای شهوت

پرست که فقط به جسم زن می اندیشند:|

انتظار داری تو رو که ببینن یاد فلسفه ی سقراط بیفتن؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:34  توسط زهرا | 
دیـــــگر به تــــو فکـــر نـــمیـــکنـــم ....


گنـــاه اســـت ...


چـــــشم داشــــتن به مــــالِ غــــریبــــه هــــا...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:52  توسط زهرا | 

آخ که چقدر پر از حرفم

این روزا دیر به دیر آپ میکنم اگه دیر به دیر می نویسم واسه این نیست که حرفی واسه گفتن ندارم واسه اینکه اگه بخوام شروع به گفتن کنم تمومی نداره اگه تو این وبلاگ از خاطراتم و از احساساتم می نویسم واسه اینکه هر دوران از زندگی ادما احساسات خاص خودشو داره که با گذر زمان تغییر می کنن من نمیخوام این احساساتمو فراموش کنم یا اگه روزی فراموششون کردم با خوندن مطالب این وبلاگ دوباره یاد اوری میشن

اره دیگه

خب الان باید چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به نظر من ادم وقتی تصمیم به نوشتن میکنه باید از حسی که داره بنویسه

خب حس من چی ؟

حس من ؟؟؟؟؟؟؟

من عاشق خوشه های طلایی گندومم من احساس میکنم که توی بهشت زندگی میکنم وای خدای من معرکه اس جای که من زندگی می کنم جای که من هواشو دم و باز دم می کنم غیر قابل توصیفه من احساس خوشبختی می کنم من دارم پرواز می کنم من دارم زندگی می کنم من با رویاهاهم زندگی می کنم با باوراتم با خیالاتم خدایا من دارم از شدت خیال دیونه میشم دارم مجنون میشم دارم غرق خوشبختی میشم نمیدونم فردا چطوری میشه اما مطمئنم بهترین ها به انتظارم نشستن شک ندارم من مطلق به یه چیزم

من از جنس خوشبختی ام من می خوام زندگی کنم می خوام به شیوه خودم زندگی کنم می خوام راهی رو برم که از دیدگاه خودم بهترینه حتی اگه این راه به بم بست برسه درست مثل کفشایی خریدم با اینکه این کفشا هنوزم پامو اذیت میکنن ولی وقتی می پوشمشون با اعتماد به نفس تام راه میرم حس می کنم رو ابرام  حس تکبر نیست حس پروازه که بهم دست میده من از پوشیدن کفشایی لذت می برم که به عقیده خیلی ها شبیه کفشای پیره زناست ولی من حس فوق العاده ای با پوشیدنشون دارم دیگه حرف بقیه برام بی اهمیت میشه دلم میخواد کل زندگیمو به شیوه ی خریدن و پوشیدن کفشام پیش ببرم دلم میخواد

من دلم میخواد پشت میز رو بروی مانیتو بنشینم  برنامه فتوشاپو باز کنم و با دقت تمام شروع به دور چینی عکسا کنم بعد توی زمینه ای که دوست دارم طراحیش کنم در حین کار گاهی تن و گاهی هم یه آهنگ ملایم گاهی رپ گاهی هاید و حمیرا و مهستی گوش کنم گاهی هم سکوت مطلق که فقط صدای فکر به گوشم برسه همین .

من میخوام راهی رو برم که دوست دارم دلم میخواد صبح زود از خواب بیدار بشم زود تر از ساعت کاری برم سر کار و مغازه ارو باز کنم و شروع به نظافت و تمیز کردن   و تی کشیدن کنم و پیس پیس شیشه پاکونو  بزنم و شیشه ی ویترینو تمیز کنم دلم میخواد بعد از تموم شدن کار نظافت پشت میز بشینم و قبل از اینکه کاری کنم فقط و فقط بیرونو گناه کنم  و به چیزایی که می بینم فکر کنم به ادمای که بعضی ها پیاده و بعضی ها سواره بعضی ها تنها و بعضی ها همراه دارن نگاه کنم به قیافه هایی که از این فاصله هم میشه غمو شادی رو روی چهره هاشون دید

گاهی اوقات با دیدن بعضی ها به خودم شکر کنم و بگم شکرت خدا و گاهی اوقات از دیدن بعضی های دیگه بگم چقدر چشنگن و به این فکر کنم خدا چقدر جالبه

اره من دلم می خواد گاهی اوقات هیچ کاری نکنم فقط و فقط زول بزنم به ادمای اطراف به ادما دوست دارم نگاه کنم ولی نه وقتی که نگاهم می کنن

دلم میخواد نگاهشون کنم وقتی که نگاهم نمی کنن چون اگه نگاهم کنن دیگه خودشون نیستن شخصیت واقعی شونو پشت تظاهر پنهان می کنن پس نمیشه از این ادما الهام گرفت

دلم میخواد گاهی اوقات دفتری رو که اقای پدر بهم داد تا حساب و کتاب روز مره رو توش بنویسم و باز کنم و با یه خط به خیال خودم خوش شروع به نوشتن جملات الهام بخش کنم و بعدش شروع به کشیدن تصویری از انشرلی  با موهای قرمز  که  از اینترنت گرفتم کنم اخه این دختر الهه منه  به نوعی خود منه

دلم میخواد به ادما لبخند بزنم و گاهی اوقات خیلی قشنگ نگاهشون کنم دلم میخواد بهشون بگم مچکرم

من دلم میخواد توی تاریکی شب روی سنگ فرشای خیابون تک و تنها و حالو و هوای خودم قدم بزنم و فکر کنم و فکر کنم و کسی مزاحم فکر کردنم نشه  هوای شبو خیلی دوست دارم خیلی خیلی مخصوصا اسمونشون که از وسط درخت های چنار خیلی قشنگ دیده میشن

دلم میخواد تنهایی برم خرید و هرچی دلم میخواد بخرم و هر چی دلم میخواد بخورم

دلم میخواد ویولون بزنم واسه دل خودم یه اهنگ غمگین خیلی غمگین فقط و فقط واسه خودم

دلم مخواد زندگی کنم تجربه کنم دلم مخواد یه گلدون داشته باشم

داخلش گوجه فرنگی بکارم و یه دونه نه بیشتر گوجه بده که اولش سبزه و بعد میرسه و میشه رنگ موهای انشرلی ولی خب تخم گوجه فرنگی از مامان بزرگم خواستم نداشت عوضش تخم خیار داد قراره فردا بکارمشون

راستی چند تا لوبیا هم تو اب خیس کردم اونم میخوام توی گلدون کوچیکی که قبلا جای یه کاکتوس بود و خشک شد  بکارم

ولی خب اینا راضیم نمی کنم

دلم میخواد یه باغچه داشته باشم که توش سبزی بکارم

درخت سیب بکارم

خیار و گوجه فرنگی چند ردیف

کدو تنبل بکارم و زمستونا بار بذارم اخ که چقدر خوشمزه و شیرینه واقعا می چسبه  مخصوصا اگه گرسنه باشی و هوای زمستون رو تنت بشینه

ولی دوست ندارم گل رز بکارم نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم میخواد با چیزای کوچیک احساس خوشبختی بزرگ کنم

من همینو میخوام

اینا چیزایی که منو به خوشبختی می رسونه

من میخوام زندگی کنم

به همین سادگی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:14  توسط زهرا | 

At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود،
حتی کسانی که ممکن است تو را دوست نداشته باشند

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are great

وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 1:1  توسط زهرا | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 22:51  توسط زهرا | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:10  توسط زهرا | 

نمی دونم تازگیا چم شده که دیگه حس و حال نوشتن ندارم پر از حرفم اما نمیدونم چطور این واژها و کلماتو کنار هم بچینم تا وقتی بعد ها نوشتهامو مرور کردم یا دوستانم بهم سر زدن چیزی جز لبخند گوشه لباشون نشینه نمیدونم از چی بنویسم اصلا نمیدونم چرا دارم می نویسم شاید بخاطر اینکه فکر می کنم عجیبم (اخه یه جایی یه جمله ای خوندم که میگفت ادما واسه این اصرار دارن راجب خودشون بگن چون فکر می کنن عجیبن ) شاید من هم عجیبترین آدم دنیا باشم  یه دختر شگفت انگیز و عجیب یه دختری که حس میکنه متفاوت تر از بقیه ی دختراس یه دختری که عین پسرا کرکره میده پایین  اونم یه دستی (انصافا کرکره اش سنگینه ولی خوب دیگه به من میگن دختر کوهستان )عین پسرا میشینه عین پسرا نگاه میکنه عین پسرا ادا در میاره واسه اینکه دوست داشت پسر باشه نه دختر

آره من دوست داشتم یه پسر باشم نه دختر ، دلم میخواست هر جا که میخوام برم هر وقت شب که میخوام بیام خونه هر چند بگی نگی هر کاری رو که دوست دارم انجام میدم وقت و بی وقت هر جا بخوام می رم ولی بازم دخترم بازم محدود نه بخاطر بی اعتمادی به خاطر جامعه اما من که تا حالا از این جامعه بدی ندیدم ولی این حرفم به این معنی نمی تونه باشه که هیچ بدی هم نمی بینم شاید تا امروز اتفاق خاصی برام نیوفتاده اصلا باید حتما یه اتفاقی برام بیفته تا من به هوش باشم .

مثل قضیه گوشیم. یادمه اون روزای اولی که سر کار می رفتم آقای پدر هی بهم تذکرهای لازم رو میداد اینکه مراقب باشم بهم میگفت خانم این مردم گرگن مراقب خودت و مالت باش و منم بهش میگفتم چرا فکر می کنین همه آدما گرگن منو شما هم جزو این آدما هستیم مگه ماها گرگیم که اینا گرگ باشن اونم بهم میگفت میدونی بزرگترین مشکلت چیه؟ اینکه  به همه با قلب خودت نگاه میکنی من دو برابر سن تورو دارم یادمه اون اوایل که هم سن تو بودم همین فکرارو می کردم و همین حرفای تورو می گفتم ولی گذر زمان و ادمای جور با جور این حرفایی رو که بهت میزنم بهم اثبات کردن تو الان کلت داغ و نپخته اس یه روز به حرفام می رسی .

چقدر احمق بودم که فکر می کردم  اقای پدر داره چرت میگه . من واقعا فکر نمی کردم مردم گرگ باشن حتی الان که یکی از اون گرگای زشت گوشیمو دزدیده البته خیلی هم خوب شد حالا دیگه راحتم اصلا دنبال یه راهی بودم که از شر این گوشی خلاص بشم خب بدون گوشی زندگی کردن هم کیفی داره آزاد آزادم  بگزریم اصلا به کسی چه مربوط که گوشی منو دزدیدن به خودمم مربوط نیست اصلا به این دنیای اینترنت هم ربطی نداره راستی من که حس نوشتن نداشتم چرا یهو این اراجیفو اینجا نوشتم؟

هی منم زده به سرم

اهان یادم اومد چی میخواستم بنویسم یه مروری به مطالب (ببخشید خاطرات بسیار زیبای دانشجوییم کردم) دیدم قرار بوده از مردم بسیار شریف قزوین تشکر کنم واقعیتش من از اونجایی به این نتیجه رسیدم که همه مردم گرگ نیستن که : یه روزی از روزهای بسیار گرم تابستان .... (تابستون بود یا بهار ؟ اصلا گرم بود یا سرد ؟ اوه من چقدر گیجم اصلا تابستون نبود اخه من که ترم تابستونی بر نداشتم ) حالا مهم نیست حتما هوا  نه گرم بوده نه سرد که اصلا تو خاطرم نمونده ... داشتم چی میگفتم ، اینکه یه روزی از روزای خدا همون روزی که کلاسم تموم شده بود و من داشتم لنگان لنگان و سر به زیر و سر سنگین ( البته سر به زیر بودنم از سر سنگنیم نبودها معمولا وقتی تو فکرم سرم پایین به نوعی تو عالم خودم بودم ) و به سمت ایستاه می رفتم ناگهان در گوچه ساکت و آرام و بی صدایی سه عدد پسر جنتلمن و اما ترسناک در کنار یه عدد ماشین پراید  با هم مشغول گپ و گفت بودن یه طور خاصی هم می خندیدن راستی درِ سمت راستی ماشین هم باز بود درست همون سمتی که میخواستم از پیشش رد بشم ، قبلا تو گوشی یکی از بچه ها یه کلیپ راجب دختر دزدی دیده بودم  که ناگهان کل تنم لرزید وای خدا گفتم کارم تمومه این پسرا به نظر خیلی ترسناک می اومدن خندهاشونو نگو خواستم برگردم دیدم راه برگشتی نیست سرمو پایین انداختم و خدا خدا کردم یه خورده خودمو جمع و جور کردم و آروم از کنارشون رد میشدم که یه هو..............

یه هو وقتی بهشون نزدیک شدم

بگین چی شد ...............

اتفاق خاصی نیفتاد

یعنی اتفاق خاصی افتاد اما نه اتفاقی که من ازش می ترسیدم

هنوز گرم بحث و بگو بخند بودن و همین که نزدیکتر شدم هر سه تاشون ساکت شدن و وقتی یه چند متری ازشون فاصله گرفتم دباره شروع کردن به ادامه بحث

وای خدا یه نفس عمیق کشیدم و بعد شکر خدارو به جا اوردم و بعد هم واسه اون سه تا پسر ارزوی خوشبختی کردم

این جزو خاطرات استرس زا و ترسناک من بود

اتفاقای زیادی برام افتاد که دوست دارم بنویسم ولی از خیرشون می گزرم و یه مروری به بعضی هاشون می کنم تا بعدها که خوندم کل خاطرات تو وجودم جون بگیرن

مثل جریان پایان ترمم و نحوه نمره گرفتن

قضیه اون پیره زنه تو ایستگاه

جریان اون پیره مرده تو پارک

خاطرات استادمون

بعضی از استادامو که گلی بودن واسه خودشون مثلا یکیشون استاد مرتضی اسدی استاد زبانم بود اگه اسمشم سرچ کنین می تونین عکسشو ببینین

استا الیزابت حمیدی

استاد شاپوری

و ....

جریان اومدن داییم به دانشگامو که همه چپ چپ نگامون می کردن  فکر می کردن دوست پسرمه

جریان رفت و برگشتم

و کلی اتفاقای دیگه

الان یه ساله که کاردانیمو گرفتم

به خاطر کار توی عکاسی آقای پدر مجبور شدم یه سالی قید درسو دانشگاهو بزنم البته ناگفته نباشد چیزایی رو که در طی این 11 ماه یاد گرفتم فراتر از دو سال درس و دانشگاه بود کار کردن در کنار مردی مثل اقای پدر که هم انسانیت داره هم موقعیت خیلی خوبه اینکه بتونی با رئیس روئسا کار کنی خیلی خوبه صابکارم نائب رئیس اتحادیه عکاسانه و همین کارو واسه گرفتن جواز عکاسی راحت میکنه بخصوص که خود رئیس اتحادیه هم دوست صمیمی اقای پدره و ناگفته نباشد با من هم رابطه دوستانه از نوع انسانی خوبی داره

خیلی دوست دارم تمام اتفاقاتی رو در طی این مدت از اولین روز کاریم تا الان و بنویسم یعنی میخوام اتفاقات جالب زندگیمو بنویسم یه فکرایی واسه این وبلاگ دارم تصمیم داشتم حذفش کنم ولی وقتی خاطراتمو مرور می کنم کلی جون می گیرم پس اتفاقات تلخ و شیرین (البته سعی می کنم بیشتر شیریناشو بنویسم چون قول دادم دیگه از تلخی ها حرفی نزنم ) اینجا می نویسم تا یه روز تمام این گذشته امو هدیه بدم به عزیزی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت 22:3  توسط زهرا | 

 

هنوز هم می توان روبروی آینه در خلوت خانه نشست به خود نگاه کرد و از خود  پرسید آیا همان قدر  خوبی که سالها پیش از این بودی؟  آیا طهارت کودکی ، صفای نوجوانی ، شور جوانی و آن ایمان عظیم را که در دل داشتی ، با خود نگه داشته ایی ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۲ساعت 14:25  توسط زهرا | 

 

 

چقدر این روزا قشنگه نه ؟؟؟؟؟؟؟

من که خیلی خوشحالم

امید وارم همه خوب باشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۹۲ساعت 15:39  توسط زهرا | 

 

بعضی از ادما حالمو بهم میزنن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۱ساعت 19:56  توسط زهرا | 
                           دلم گرفته ای خدا  
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۱ساعت 17:17  توسط زهرا | 

خب چی کار کنم چی کار نکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟

از اونجایی که الان از سر بیکاری یه اهنگو زدم رپید هی داره واسه خودش

 میخونه (دلتنگم ...) حوصله ام سر رفت واسه همین دوباره میخوام بنویسم

 از دوران بسیار قشنگ دانشجوییم که بی نظیر بود الان کم مونده گریه کنم

 دلم واسه دانشگاه ابوقراضم تنگ شده دلم واسه عصمت دوستم تنگ

شده دلم واسه کبری دیونه تنگ شده واسه مهدیه ی دربدر بی شعور تنگ

 شده واسه زهرا که اصلا دلم تنگ نشده اخه یه جوری بود ولی واسه

نرگس چرا یادش بخیر اکثر  ساعتی که کلاس نداشتیم با نرگس دوتایی

 میرفتیم تو پارک سر خیابون دانشگاه قدم میزدیم حسابی تاب بازی

 میکردیم معمولا  این منطقه از قزوین خیلی ساکت بی سر صدا  بود که با

 خیال راحت میشد تاب خورد ای خدا چقدر خوش میگذشت موقع رفت یه

 بستنی میوه ای هم میخریدم چه مزه ای میداد نرگس دختر خیلی

 حساسی بود سر همین حساس بودنشم خیلی ضربه خرد دختر پاک و

 نجیبی بود اما مشکلش این بود که از روی احساس تصمیم می گرفت یه

روز بهم گفت زهرا میخوام یه کاری کنم گفتم چیکار ؟؟؟؟؟؟ گفت میخوام

دوست پسر پیدا کنم 

بقیه ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱ساعت 12:23  توسط زهرا | 

زن که باشی

گاهی کم می آوری

دست هایی را که

مردانگی شان امنیت می آورد

و شانه هایی را که

استحکام آغوششان

لمس آرامش را

به همراه دارد.

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی...

پناه ببری...

ضعیف باشی...

دست خودت نیست

زن که باشی

گهگهاه حریصانه بو میکنی

دستهایت را

شاید

عطر تلخ و گس مردانه اش

لا به لای انگشتانت

باقی مانده باشد.

زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه

که دلش بلرزد و صدایت کند:بانو....

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی رهایش می کنی

و پشت سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که

او
خوشبخت باشد.

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.

میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی...

میتوانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را

میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شال دور گردنش..

ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی...

زن که باشی باید صبور باشی مدارا کنی

و با همه ی بغض ات لبخند بزنی

زن که باشی...

هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!!!

بازهم خواهی پرسی:دوستم داری؟؟؟

و ته دلت همیشه خواهد لرزید.......

زن که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی ،

نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند.....

زن که باشی هروقت که صدایت میکند:خوشگلم!!!

خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...

 

این شعر قشنگو از وبلاگ دوست گلم الهام نوشتم

توی وبلاگش شعرای خیلی قشنگ قشنگ داره

دوست داشتین حتما یه سری بهش بزنین

 http://www.asal66.blogfa.com/

من به حدی این شعر به دلم نشست که به عنوان پست ثابتم انتخابش کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۱ساعت 20:21  توسط زهرا | 
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

دوستم بدار شاید فردای نباشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 18:51  توسط زهرا | 
نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛

نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا ...

مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ...
...
شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...

هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، در قلبت ...

و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ، اسباب پذیرایی با اوست ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ساعت 9:26  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نمیدونم کیم چیم ولی اینو میدونم که هر کدوم از ما ادما هر چی بخوایم همون میشیم من زهرام یکی عین همه که عشق ومحبت با عقل و درایت و قبول داره البته یه سالیه که همچین دیدگاهی دارم به امید خدا به چیزی هم که میخوام میرسم

نوشته های پیشین
دی ۱۳۹۴
آذر ۱۳۹۴
آبان ۱۳۹۴
مرداد ۱۳۹۴
تیر ۱۳۹۴
آبان ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
پیوندها
.......
فرزندکوروش بزرگ
تلنگرهای کاتوره ای
روش جذب
آموزشگاه مجازی کامپیوتر
قانون جذب
ادبیات روز جهان
تراختور اف
به دنبال ارامش
دانلود کده
غمکده تنهایی
نیروی ذهن
بیایید از هم بدانیم
دختري از جنس بلور
آشپزي
غریبه آشنا(ای اف جی)
رپ افغان
وبلاگ دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه شاهد
روانشناسی
سنگ نوشته
مطالبی از lc/ اعتبارات اسنادی
وبم (چشمان بی گناه)
من....تنهایی.... موسیقی سکوت(دوست خوبم زهرا)
شاهکای از من
فراموش شده
دماغ پنبه ای مرتضی
جملات زیبا ودلنشین
دختری در شهرو دیار غریب
خوشگلترین وب دنیا
باد بادک باز
دانشجویان ارشد حسابداری
باران ارزوها
به یاد وطن
سر مشق زندگی
دنیای من و ویولنم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد موزیک می خوای؟