حقیقت درد ناکه ولی بهتر از انتظار

بنام الله

و با توصل به بانوی پاکدامن هر دو عالم

همیشه شروع کردن برام سخت بوده چه شروع یه کاریا یه  حرف و اینکه بخوام یه

یه بحثی رو توضیح بدم

گاهی اوقات گیج میشم , قبل اینکه شروع به نوشتن کنم کلمات توی ذهنم شروع به بازی می کنن گاهی اوقات از این همه تشابه و جملات ادبی که توی ذهنم می گذره خودم ذوق می کنم

اما الان که دوست دارم بنویسم دوست دارم هدف مند هم بنوییسم نمیدونم از کجا شروع کنم

از کجا......

خب بذار از این یه سالی که گذشت بگم: تو پست قبلی نوشته بودم که نسبت به سال 93 یه حس خوبی دارم انگار دارم جریان پیدا می کنم واقعا برام خوب بود اتفاقای تلخ و شیرین

تجربه های تلخ و  اما موثر ..در کل خیلی خوب بود سال قشنگی بود.شکرت خدا بابت اینکه هنوز همه عزیزانمو دارم ,تنشون سالمه و در کنارم هستن ...

نمیدونم سال جدید سال 94  چی میخواد بشه ولی خب این سالو  دوست دارم چون زوجه من عداد زود رو دوست دارم از عداد زوج هم بیشتر 6و 8 رو دوست دارم .     

نه مثل اینکه ذهنم واقعا قفل شده نمیدونم چی بگم دوست دارم بنویسم در اصل بیشتر دوست دارم راجب زندگیم بنویسیم راجب اینکه میخوام به زندگیم یه جریان دوباره ای بدم باید یه کارایی انجام بدم نمیدونم چطوری بگم ....باید دست به کار بشم باید هدف مند بشم باید دوباره جریان پیدا کنم مثل قبلنا که پر از انرژی بود,  یادش بخیر همیشه دوست داشتم کار کنم ,

الانم دارم کار میکنم کارمم دوست دارم محیط کارییم هم کاملا باب میلمه دوست داشتم توی محیط کارییم توی راس باشم دوست نداشتم شبیه بقیه باشم ,یاهمون کاری رو انجام بدم که یکی دیگه هم کنار من بشینه و دقیقا قادر به انجام همون کار باشه, حسود یا بخیل نیستم فقط دوست داشتم تخصصی تر کار کنم تقریبا میشه گفت توی کارم کاملا تخصصی شدم خوشحال میشم از اینکه یه روز نبودم  نظم کار محیط کاریم رو به هم میزنه و این یعنی اینکه وجود من مفید و موثر و من از دیدن این اتفاق واقعا حس خوبی بهم دست میده

چند وقت پیش با صابکارم راجب اخلاقیاتش به مشکل بر خورده بودم باهاش برخورد کردم و حتی گفتم که میخوام برم ...نمیدونم از ترس اینکه برم مهربون تر شده یا بخاطر وضعیت جمسانیشه , اخه 5 ماه بارداره, به عشق دختر هم بار دار شده ,ولی فکر نکنم دختر دار بشه چون خیلی بد اخلاق و ادم بد اخلاق لیاقت دختر داشتنو نداره وسلام .

ولی بازم ته دلم دوست دارم دختر بیاره

اخه خیلی خوشحال میشه

خب بگذریم .

بهتر راجب خودم بگم

دیگه میرم سر اصل مطلب

فکر کنم ذهنم داره کم کم باز میشه

جریان از این قراره که یه چند وقتی میشه من در حالت کما به سر می برم

نه اینکه از زندگیم نا امید باشم و بگم چرا همه چیز اینطوریه و ای کاش طوری دیگر بود نه.

فقط احتیاج به فرصت داشتم تا فکر کنم راجب همه چیز راجب اینکه دلم میخواد بدون فشار و خستگی ناشی از برنامه های سنگین فکر کنم و واسه زندگیم,  واسه اینکه دلم میخواد بعد این چطوری زندگی کنم ,دوست دارم چیکارا کنم و چطور ادمی باشم برنامه بریزم.

خدایا کمکم کن راجب ادما قضاوت نکنم.

این حرف یه جمله کوتاه ولی واقعا درکش و عمل بهش شعور و معرفت میخواد.

من زهرا

دختر 23 ساله اینجا اعتراف می کنم که گاهی اوقات خواسته و نا خواسته خطاهایی داشتم و دوست دارم این خطا هارو جبران کنم و اینکه بهتر از قبل ظاهر بشم

من میخوام اعتراف کنم که یه دختر واقعا خوشبختی هستم

درسته توی زندگی یه سری کاستی هایی دارم که بیشتر این کاستی ها به شعور و خرد خودم بر می گرده و خیلی هم تلاش می کنم تا جبرانش کنم ولی گاهی اوقات واقعا ضعیف عمل می کنم اما از خدا بی نهایت مچکرم بابت همه چیز بابت  خانواده سالمی که بهم داده بابت اعتباری که بهم داده .ممنونم بخاطر اینکه منو به سمتی هدایت کرده که همه دوستم دارن. داییم دوستم داره, عموم دوستم داره , عمه ام دوستم داره, مادر بزرگم , سمیرا دوستم , محمد پسر خالم که قبولم داره ,و گاهی اوقات با حرفایی که  میزنه کلی بهم جون میده , سمیه دختر خالم با وجود اینکه همیشه بهش ضد حال میرم بازم باهم خوبیم , فرشته دختر عمه ام ,  شهرام , بهرام , فرشید ,مهدی , پسرعمه های خوبم که همیشه همه جا هوامو دارن .

من دختر خوشبختیم بخاطر اینکه خدا ادمایی رو توی زندگییم قرار داده که واقعا به فکرمن هستن, ممنونم بابت بابایی که بهم داده  که بخاطر کم اشتها شدنم به زور منو میکشونه این دکتر و اون دکتر و ازمایش های مختلف با هزینه های بالا و پایین میگیره که خدایی نکرده یه وقت مشکلی نداشته باشم , ممنونم به خاطر مادری که به زود میخواد غذارو به خوردم بده, شده با فوحش و دعوا , ممنونم به خاطر برادری که با تمام مغروریتش گاهی سر به سرم میذاره , ممنونم به خاطر دوتا خواهر ماهی که بهم داده که همیشه جور کارهای منو میکشن چون من همشه خسته ی کارم  نای کار خونه ندارم , من از خدا ممنونم به خاطر کار کردن در محیطی که سرشار از هنر و سلیقه اس , ممنونم از خدا که به من علاقه ی به موسیقی و هنر و نقاشی رو عطا کرده ممنونم از خدا به خاطر اینکه کمکم کرد با شش ماه کلاس رفتن بتونم به صورت ناشیانه با سازم یه قطعه ای دلنواز بزنم زیاد نمیشه اسمشو قطعه گذاشت  ولی همین که از ویالون میتونم صدایی در بیارم که دل خراش نیس کلی برام ارزش داره , ممنونم به خاطر اینکه منو به ارزوهام رسونده و ممنونم به خاطر اینکه منو متوجه خطاها و اشتباهاتم می کنه و بهم فرصت دوباره  وا شدن رو میده

خدایا ازت ممنونم

خدایا من

زهرای تو

این بار

با توصل به بانوی هر دو عالم

خانوم فاطمه زهرا

میخوام شروع کنم

میخوام بلند بشم

قدم بردارم

اصلاح بشم

بهتر بشم

میخوام فکر کنم

میخوام برنامه بریزم

اما

اینکه چه برنامه ای؟

نمیخوام جز خودمو خودت و همون بی بی دو عالم کسی با خبر بشه

خدا جونم کمکم کن

 از امشب

منو به خودت گره بزن

منو حاجت روا کن

زندگیمو کامل کن

امین 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:28  توسط زهرا | 
حالم خوب نیس خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:15  توسط زهرا | 
چشم آقا شهاب می‌نویسم اما با دل با یه تغییر اون بانو برام حرمت داره نمیخوام حرمتش بشکنه میخوام به احترامش این دفعه با عشق بانوی هر دو عالم شروع کنم بانویی که هم اسمشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:32  توسط زهرا | 
سلام دوست عزیز

ممنون از حضورت که دلگرمیه بزرگیه

بابت شعر قشنگتم ممنونم 

آره دقیقا وصف حالم بود

حال پریشانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:56  توسط زهرا | 
سلام

این وبلاگ آن هنوز پا برجاست حتی اگر هیچ بازدید کننده ای نداشته باشه 

مرسی از حضورتون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:35  توسط زهرا | 
سلام

سلام

امروز نمیدونم چندومه ولی میدونم دوشنبه اس

کلاس داشتم ولی نرفتم

موندم خونه

چون دیگه باید یه فکری به حال زندگیم می کردم

اره امروز میخوام یه تصمیم درست  حسابی بگیرم

شاید این اخرین مطلبی باشه که میزارم

حرف واسه گفتن زیاد دارم

ولی حوصله حرف زدن ندارم

ولی اینو میدونم که میخوام یه کوچلو عوض بشم

دوباره یه سری از معایبمو اصلاح کنم

تازگیا خیلی بد اخلاق شدم

این ترم با سه تا از استادامون دعوام شده

دوتاشون تهدیدم کردن که افتادی تضمینی

نمیدونم چیکار کنم

جدا اخلاق ندارم

ولی میخوام اخلاقمو اصلاح کنم

با صابکارم ابمون تو یه جوب نمیره

اون دوست داره زور بگه

منم حرف زور نمیره تو کتم

واسه همین بهشون گفتم

تا یه سال یکی رو پیدا کنن چون من میخوام برم

خدایا

یادته

همیشه اول حرفام تو بودی

الانم هستی

ولی گمت کردم

امروز تصمیم گرفتم که پیدات کنم

میخوام دوباره داشته باشتمت

میخوام زندگیمو از نو بسازم

ازامروز به مدت 21 روز

یه سری برنامه رو باید انجام بدم یه سری هارو انجام ندم تا تبدیل به عادت بشه

خب زیادی فک زدم

بهتره دیگه برم

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 14:45  توسط زهرا | 
فرزانه دلم برات تنگ شده کجایی دوست بی معرفتم

خیلی بد شدی ها

الان بیشتر از یه ساله که خبری ازت ندارم

چی شدی تو دختر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:54  توسط زهرا | 
دلتنگی واژه اشناییست تو این روزام

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 13:57  توسط زهرا | 
شب هنگام وقتی همه شاگردان مدرسه خوابیده بودند، شیوانا زیر درخت بزرگ وسط مدرسه، یکی از شاگردان تازه وارد را دید که زانوی غم به بغل گرفته و به جوی آب مقابل خود خیره شده است. شیوانا نزد او رفت، کنارش نشست و دلیل اندوهش را پرسید. شاگرد گفت: من هیچ امیدی به آینده ندارم. دیگر نمیدانم امید چه شکلی است و چگونه می توان آن را به دست آورد. احساس می کنم زندگی ام بی معنا و بی هدف شده و به پایان خط رسیده ام. کسی که دوستش داشتم و قرار بود شریک زندگی ام شود، امروز به من پیغام داده که از تصمیم خود منصرف شده و قصد دارد با یکی بهتر از من ازدواج کند. از آن لحظه احساس می کنم دیگر هیچ امیدی به زندگی ندارم. شیوانا با لبخند گفت: شاید حق با تو باشد! اما سوالی شخصی در مورد خودت دارم؟ شاگرد با کنجکاوی سرش را بالا گرفت. شیوانا گفت: تو که تا صبح نمی خواهی اینجا بنشینی!؟ برنامه ات را از الان تا هر زمانی که دوست داری برایم بگو! شاگرد گفت: کمی که هوا خوردم و حالم بهتر شد لباسم را عوض می کنم و به بستر می روم. فردا صبح زود از خواب بیدار می شوم و بعد از تمرینات ورزشی صبحگاه مدرسه, سر میز صبحانه می نشینم و بعد از آن هم به کلاس درس می آیم و مطابق برنامه مدرسه پیش می روم. این چه ربطی به ناامیدی من دارد؟ شیوانا با لبخند گفت: آیا مطمئنی امشب که می خوابی فردا صبح حتما بیدار می شوی!؟ چه تضمینی وجود دارد که خواب امشب تو آخرین خواب تو نباشد!؟ شاگرد لبخند تلخی زد و گفت: راستش هیچ ضمانتی نیست! بعید نیست این آخرین خواب زندگی من باشد! حیات و مرگ من دست خداست. شیوانا گفت: بنابراین تو با وجودی که هیچ اطمینانی از بیدار شدن در سپیده دم فردا نداری اما با این حال باز برای فردایت برنامه می ریزی! این همان امیدی است که گمان می کنی نداری! امیدی که در جست و جویش هستی این شکلی است! یعنی با وجودی که نمی بینی اش اما به آن تکیه می کنی و به پشتوانه آن برنامه می ریزی و به پیش می روی. ما آدم ها برخلاف آن چه تصور می کنیم امیدمان هیچ گاه نمی تواند وابسته به آدم ها و اتفاقات اطرافمان باشد. زندگی و زنده بودن نیرویی است که خودش ما را وادار به امید داشتن می کند. البته انکار نمی کنم که در زندگی بعضی اوقات اتفاقات ناخوشایندی رخ می دهد و حتی با آدم هایی روبرو می شویم که سعی می کنند با زخم زدن به ما نفعی ببرند و با تنها گذاشتنمان به ما احساس ناامیدی منتقل کنند. اما حقیقت این است که امید ما برای ادامه زندگی، هیچ ربطی به این آدم ها یا اتفاقات دیگر ندارد. امید یعنی چشم انتظار تغییر بودن با وجودی که نمی دانی این تغییر چگونه رخ می دهد. لازمه آن هم تکیه کردن به موجودی برتر است که زنده بودنمان را مدیون او هستیم. دست از این توهم ناامیدی بردار و برای فردایی که حتما بهترین آغاز زندگی توست برنامه هایی پر از اقتدار بریز. برخیز و گذشته را از تصرف آینده ات ناامید ساز! آن که امروز تو را تنها گذاشت باید در همان گذشته رها شود. او تعلقی به آینده پرامید تو ندارد و این تو هستی که نباید از آینده روشنی که مقابل توست هیچ سهمی به او بدهی. شاگرد لبخندی زد و از جا بلند شد و به سمت خوابگاه حرکت کرد. شیوانا از او پرسید: حال بگو الان چه احساسی داری؟! شاگرد با لبخند گفت: احساس آرامش می کنم. احساس می کنم فردا حتما اوضاع بهتر خواهد شد! شیوانا با لبخند گفت: این احساس باشکوه را هرگز از خودت دور نساز! این همان امیدی است که می گفتی گم کرده ام!
+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 14:36  توسط زهرا | 

تا عید

همه چیز خوب پیش رفته

 با شرط معدل دانشگاه کوثر قزوین قبول شدم  مامانم به شدت مخالفت می کرد واقعیتش خودمم وقتی دیدم قزوین قبول شدم میخواستم قیدشو بزنم اما گفتم یه خورده سربه سرشون بذارم واسه همین رفتم بالا گفتم بابا یه خبر من دانشگاه قبول شدم اگه گفتی کجا

فکر کردن ابیک قبول شدم

گفتم دوباره قزوین

بابا چیزی نگفت  اما مامانم تا دلتون بخواد کلی بدو بیرا بارم کرد مثلا بهم گفت میخوای خودتو بکشی از صبح تا شب که مغازه ای یه ساعتم میایی خونه ساز میزنی شبم تا نصف شب میشینی تایپ می کنی یه نگاه به خودت بنداز شدی عین میت ...

خلاصه کلی بد و بیرا و فحش های ترکی داد که من جایز نمیدونم اینجا بگم اهان اینو میتونم بگم گفت هم سنو سالای تو بچه هاشونو میفرستن مدرسه اونوقت تو فکر دانشگاه رفتنی

تازه اینا که چیزی نیست بهشون گفتم شهریه دانشگام با شما کرایه با من یا بر عکس اما گفتن هیچ کدوم به ما ربطی نداره

 گفتم واسه کم کردن روی شماها هم که شده با پولی که کار می می کنم هم شهریه امو میدم هم کرایه امو و خورد و خراکمو هم پول لباسامو

جو گیر شدم دیگه

ولی یه نگاه به جیبم کردم دیدم هیچی توش نیست  به جز ۱۰۰ تومانی که پیش زهرا خانوم داشتم  والبته حدود ۲۰۰ هزار تومان هم پیش کافینتی داشتم   این شد 300 ، 100 تومان هم از عمه ام قرض کردم خب ؟!!

چیکار کنم چیکار نکنم

از روی ناچاری رفتم سراغ اقای پدر

حدودا 900 تومان بهم بدهکار بود اما میدونستم دستش خالیه نمیخواستم تحت فشار بذارمش واسه همین ازش ۳۰۰ تومنشو گرفتم 

این شد 600

500رو به حساب دانشگاه الحساب واریز کردم الباقی هم توی کارتم موند واسه کرایه رفت و برگشتم

اگه درست خرج می کردم با 7 -8  هزار راحت می تونستم برم و بیام

این یه ماه بخیر گذشت

واسه از این به بعدش باید برنامه ریزی کنم

نباید ولخرجی کنم

البته ادم ولخرجی  هم نیستم

اما باید رو پس اندازم مدیریت داشته باشم

 یه قلک خریدم هر وقت پول اضافی دستم اومد میریزم داخلش واسه روز مبادا

 حالا دیگه با پولی که بابتش زحمت کشیدم دارم ارزوهامو دنبال می کنم

 این روزهای که گذشت کاملا متناسب و هماهنگ با برنامه هایی بود که توی ذهنم مرورشون می کردم

اما این عید

یه حس خاصی نسبت بهش دارم

به من جریان میده

من می خوام رودخانه ای باشم در جریان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 23:16  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من زهرام
رسیدم به انتهای راه

نوشته های پیشین
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
پیوندها
.......
فرزندکوروش بزرگ
تلنگرهای کاتوره ای
روش جذب
آموزشگاه مجازی کامپیوتر
قانون جذب
ادبیات روز جهان
تراختور اف
به دنبال ارامش
دانلود کده
غمکده تنهایی
نیروی ذهن
بیایید از هم بدانیم
دختري از جنس بلور
آشپزي
غریبه آشنا(ای اف جی)
رپ افغان
وبلاگ دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه شاهد
روانشناسی
سنگ نوشته
مطالبی از lc/ اعتبارات اسنادی
وبم (چشمان بی گناه)
من....تنهایی.... موسیقی سکوت(دوست خوبم زهرا)
شاهکای از من
فراموش شده
دماغ پنبه ای مرتضی
جملات زیبا ودلنشین
دختری در شهرو دیار غریب
خوشگلترین وب دنیا
باد بادک باز
دانشجویان ارشد حسابداری
باران ارزوها
به یاد وطن
سر مشق زندگی
دنیای من و ویولنم
افزايش حجم نقدينگي بر اقتصاد كشور
افزايش حجم نقدينگي
خدایا میدونم که میبینی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد موزیک می خوای؟