حقیقت درد ناکه ولی بهتر از انتظار
حاج آقاگفت دوست دخترداشته باش!!!!!!!!!

پسر جوان: سلام حاج آقا، ببخشید مزاحم شدم. می‌شه یه سؤال خاص بپرسم؟

حاج آقا:سلام عزیزم، بپرس.

پسر جوان: دوست دختر اشکال داره؟

حاج آقا:نه خیلی هم خوبه. اگه دختر خوبی سراغ داری از دستش نده.

پسر جوان:حاج آقا جدی می‌گم، درست جواب بدید.

حاج آقا:منم جدی می‌گم اصلاً خدا جنس دختر و پسر رو برای هم جذاب آفریده که به هم علاقه‌مند بشن و از هم لذت ببرن.

پسر جوان:پس من با مجوز شما فردا می‌رم با یک دختر دوست می‌شم ها، ok؟!

حاج آقا:خیلی خوبه، اگه لازم شد خودمم کمکت می‌کنم.

پسر جوان:ایول حاج آقا ، دمتون گرم، اصلاً فکر نمی‌کردم این‌قدر پایه باشین!

حاج آقا:حالا کجاشو دیدی! البته اگه می‌خوای با مجوز من بری، لطفاً همون جوری که من می‌گم اقدام کن.

پسر جوان:چشم حاج آقا ، خیلی با حالی!

حاج آقا:حالا کسی رو هم سراغ داری برای خودت؟

پسر جوان:راستش یک نفر هست که ازش خوشم اومده.

حاج آقا:به به مبارکه. پس زود باش که طرف از دست نره!

پسر جوان:چه کار کنم؟ خودتون گفتید همه اقدامات با هماهنگی شما باشه!
حاج آقا:تلفن بزن به خونه طرف و با مادرش یا پدرش قرار خواستگاری رو بذار، در مورد نوع و رنگ دسته گل خواستگاری هم می‌تونی از سلیقه خیلی خوب من استفاده کنی!

پسر جوان:حاج آقا سر کارمون گذاشتی؟! من فقط می‌خوام باهاش دوست بشم. نه عشقی در کاره و نه ازدواج. مثل یک دوست.

حاج آقا:یعنی چه جوری؟

پسر جوان:مثل همه دوستای دیگه‌ام.

حاج آقا:پسرا؟

پسر جوان:بله.

حاج آقا:یعنی اصلاً جنسیت در کار نیست؟

پسر جوان:نه باور کنید اصلاً نیست. فقط یک رابطه عاطفی و دوستانه است. برای مثلاً درد دل کردن و...

حاج آقا:باور می‌کنم البته در یک صورت.

پسر جوان=چی؟

حاج آقا:این دوست رو که فقط برای عواطف و دوستی می‌خوای و توجهی هم به جنسیتش نداری از بین پسرها انتخاب کنی.

پسر جوان:آخه نمی‌شه که... .

حاج آقا:چرا نمی‌شه اتفاقاً چون پسر هستن بیش‌تر هم درکت می‌کنن.
پسر جوان:نه حاج آقا دختر خیلی عاطفی‌تره!

حاج آقا:پس جنسیت هم مهمه!

پسر جوان=یعنی می‌خواین بگین من قصدم شهوت‌رانی با دختر مردمه؟!

حاج آقا=نه عزیزم من چند ساله که می‌شناسمت و می‌دونم پسر پاکی هستی فقط می‌خواستم بدونی و بدونم که اون چیزی که تو می‌خوای فراتر از یک دوست معمولیه، چیزی می‌خوای که به خصوصیات زنانه و دخترانه مربوط می‌شه و توی پسرها پیداش نمی‌کنی و مطمئن هستم تمایل جنسی به معنای خاصش منظور تو نیست. درسته؟

پسر جوان:بله

حاج آقا:پس حالا از اول بپرس تا جواب بدم.

پسر جوان=دوستی با دختر بدون دید جنسی و شهوت اشکال داره؟

حاج آقا=جواب چه جوری می‌خوای؟ شرعی؟ عقلی؟ روان‌ش
ناسی؟ اجتماعی؟ و...

پسر جوان:یک جواب می‌خوام که قانع بشم، آخه خیلی از هم‌کلاسیام دوست دختر دارن و به نظر میاد هیچ مشکلی ندارن و من احساس کمبود دارم. آخه من که نمی‌فهمم چند دقیقه در روز پیامک زدن و چند دقیقه صحبت با یک دختر چه مشکلی برای من می‌تونه ایجاد کنه؟

حاج آقا=نظر خودت چیه؟

پسر جوان=نمی‌دونم واقعا گیجم. از یک طرف خیلی‌ها رو می‌بینم که این‌جور رابطه رو دارن و هیچ مشکلی هم ندارن و از طرفی خیلی‌ها هم که آدم‌های باسوادی هستن و من قبولشون دارم با این کارها مخالفن. ولی واقعاً نمی‌تونم قبول کنم که خدا از لذت بردن من (که به هیچ کسی هم آسیب نمی‌زنه) ناراحت بشه.

حاج آقا=به نظرت کی می‌تونه حرف آخر رو بزنه؟

پسر جوان=شما بگید.

حاج آقا:اگه تو یک وسیله برقی گرون قیمت و حساس بخری، از کجا می‌فهمی که چه‌طور باید ازش استفاده کنی که آسیبی نبینه و بهترین کارآیی رو داشته باشه؟

پسر جوان=از کاتالوگش.

حاج آقا:کاتالوگش رو کی می‌نویسه؟

پسر جوان=کارخونه سازنده‌اش.

حاج آقا:وقتی تو اون جنس رو خریدی و پولش رو دادی، چه دلیلی داره که کارخونه تو رو امر و نهی کنه و از بعضی استفاده‌ها منعت کنه و تو چرا باید به دفترچه راهنمایی که کارخونه نوشته عمل کنی؟

پسر جوان=سودش به خودم می‌رسه چون اگه به دفترچه عمل نکنم خودم ضرر می‌کنم.

حاج آقا:قبول داری که دستورات سازنده هر وسیله در واقع دستور به تو نیست بلکه خبر دادن به تو از یک واقعیت‌هایی درباره وسیله‌ای هست که مالکش هستی؟

پسر جوان=بله کاملاً.

حاج آقا:پس ببین نظر سازنده‌ات چیه. هر جا خدا می‌گه این کار واجبه یعنی برای این‌که جسم و روحت بهترینکارآیی و کم‌ترین آسیب رو داشته باشه این کار ضروریه و اگه می‌گه این کار حرومه یعنی این کار باعث آسیب به جسم یا روحت می‌شه. وگرنه خدا نه فقط از لذت بردن انسان از جنس مخالفش ناراحت نمی‌شه بلکه همون جوری که گفتم، اصلاً مرد و زن رو برای هم جذاب آفریده که از هم لذت ببرن.

پسر جوان=پس به نظر شما هم این کار اشکال داره؟

حاج آقا:به نظر من، نه. به نظر سازنده من و تو.

پسر جوان=می‌شه بگین چه ضرری داره؟ آخه من که فقط یک رابطه عاطفی و دوستی می‌خوام!

حاج آقا:البته رابطه‍ای که فقط با یک جنس مخالف حاصل می‍شه.

پسر جوان=اگه خدا این دوستی رو منع کرده پس به این نیاز من چه جوابی می‍ده؟

حاج آقا:ازدواج.

پسر جوان:حالا کو تا ازدواج؟!

حاج آقا:بله قبوله که فاصله بلوغ جنسی تا ازدواج خیلی زیاده اما اگه می‌خوای از ازدواجت لذت کامل رو ببری باید این دوره محرومیت رو تحمل کنی.

پسر جوان:چه ربطی داره؟ این دوستی برای ارضای عواطفه و ازدواج برای ارضای خ
یلی چیزای دیگه. من تا زمانی که بتونم ازدواج کنم با یک نفر دوست هستم که آرامش داشته باشم.

حاج آقا:یعنی بعد از ازدواج آرامش نمی‌خوای؟

پسر جوان:چرا.

حاج آقا:از همسرت یا باز هم از یک دوست دیگه که کسی غیر از همسرت باشه؟

پسر جوان:نه دیگه، ما از اوناش نیستیم. اون موقع فقط همسر.

حاج آقا:اصطلاح بیسکویت قبل از غذا رو شنیدی؟

حاج آقا:منظورتون چیه؟!

حاج آقا:یک روز مثلاً ساعت ۱۲ ظهر می‌ری خونه و گرسنه‌ای اما به دلایلی قراره ساعت یک غذا بخوری. اگه تا قبل از غذا بخوای یک کیک یا بیسکویت یا شیرینی یا... بخوری، مامانت چه عکس‌العملی نشون می‌ده؟

پسر جوان:می‌زنه توی سرم و می‌گه یک کم جلو اون شکمتو بگیری نمی‌میری که! صبر کن یه ساعت دیگه غذا میارم.

حاج آقا:مامانت از گرسنگی تو لذت می‌بره یا از خوردن تو ناراحت می‌شه؟

پسر جوان:هیچ‌کدوم. فقط می‌خواد اشتهام کم نشه و غذام رو با لذت و کامل بخورم.

حاج آقا=دوست دختر قبل از ازدواج هم حکم همون بیسکویت قبل از غذا رو داره! هر قدر ازش لذت ببری به همون مقدار از لذت ارتباطت با همسرت کم می‌شه حتی اگه این لذت بردن فقط در حد حرف زدن باشه. یا دست دادن یا... .

پسر جوان:تا حالا این جوری نگاش نکرده بودم.

حاج آقا:یک جمله هم بگم شاید خیالت راحت‌تر بشه. امیرالمومنین(علیه السلام) می‌فرمایند: برای هر کسی مقدار خاصی روزی مشخص شده (که البته راه‌هایی برای افزایش اون هست) و اگه کسی بخواد از راه حرام به روزی بیش‌تری برسه، به همون مقدار از حلالش کم می‌شه. لذت هم یکی از روزی‌های ماست اگه قراره تو در عمرت ۱۰۰ واحد لذت ببری، می‌تونی همه‌ش رو از همسرت ببری و می‌تونی ۱۰ یا ۲۰ یا ۵۰ تاش رو از بیسکویت قبل از غذا ببری و بقیه‌اش رو با همسر آینده‌ات. به نظرت تو کدوم حالت زندگیت گرم‌تره؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:15  توسط زهرا | 
 ﺳﮓ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻪ:
ﺍﯾﻦ ﺁﺩﻡِ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺪﻩ, ﻧﺎﺯﻡ ﻣﯿﮑﻨﻪ , ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﻩ , ﺣﺘﻤﺎّ ﺧﺪﺍﺳﺖ! 
اما.....
یه گربه اینجوری فکر میکنه:
این آدمه به من غذا میده؛ نازم میکنه ؛ دوستم داره ؛ حتما من خدام! 
به این میگن
" گربه صفتی "....! 
حکایت بعضی آدماس . . .
: شش گروه انسانی که باید از زندگی خود حذف کنید تا روحتان سالم بماند:
۱-شخصی که شما را دوست ندارد.۲-شخصی که از چشمتان افتاده است.۳-شخصی که به شما استرس میدهد.۴-شخصی که همیشه با شما جر و بحث میکند.۵-شخصی که از شما سوء استفاده میکند.۶-شخصی که بر شما تاثیرات مخرب می گذارد
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:31  توسط زهرا | 
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺣﺴﺎﺑﺪﺍﺭﯼ ﺧﻮﻧﺪﻡ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﻣﯿﺸﻪ ﺭﻭﯼ ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﺑﻬﺎ ﮔﺬﺍﺷﺖ ، ﻭ ﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ : ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺑﻬﺎ ﺑﺪﻫﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﮑﺎﺭ ﻣﯿﺸﻮﯼ ... ﻋﻤﺮﻣﻔﯿﺪﺕ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺶ ﻣﺴﺘﻬﻠﮏ ﻣﯿﺸﻮﯼ .... ﻭﻗﺘﯽ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﺗﮑﻤﯿﻞ ﺷﺪﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﯼ ﺑﻪ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﻧﺒﺎﺭ ﻋﺸﻘﺶ ﻣﯿﻔﺮﻭﺷﺪﺕ،ﺁﻥ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻭﯾﮋﻩ ! ﻭﯾﺎﺩ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻢ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻨﯽ ﻣﯿﺬﺍﺭﻧﺶ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ ﻫﺰﯾﻨﻪهای ﺳﺮﺑﺎﺭ

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 21:57  توسط زهرا | 

بنام الله

و با توصل به بانوی پاکدامن هر دو عالم

همیشه شروع کردن برام سخت بوده چه شروع یه کاریا یه  حرف و اینکه بخوام یه

یه بحثی رو توضیح بدم

گاهی اوقات گیج میشم , قبل اینکه شروع به نوشتن کنم کلمات توی ذهنم شروع به بازی می کنن گاهی اوقات از این همه تشابه و جملات ادبی که توی ذهنم می گذره خودم ذوق می کنم

اما الان که دوست دارم بنویسم دوست دارم هدف مند هم بنوییسم نمیدونم از کجا شروع کنم

از کجا......

خب بذار از این یه سالی که گذشت بگم: تو پست قبلی نوشته بودم که نسبت به سال 93 یه حس خوبی دارم انگار دارم جریان پیدا می کنم واقعا برام خوب بود اتفاقای تلخ و شیرین

تجربه های تلخ و  اما موثر ..در کل خیلی خوب بود سال قشنگی بود.شکرت خدا بابت اینکه هنوز همه عزیزانمو دارم ,تنشون سالمه و در کنارم هستن ...

نمیدونم سال جدید سال 94  چی میخواد بشه ولی خب این سالو  دوست دارم چون زوجه من عداد زود رو دوست دارم از عداد زوج هم بیشتر 6و 8 رو دوست دارم .     

نه مثل اینکه ذهنم واقعا قفل شده نمیدونم چی بگم دوست دارم بنویسم در اصل بیشتر دوست دارم راجب زندگیم بنویسیم راجب اینکه میخوام به زندگیم یه جریان دوباره ای بدم باید یه کارایی انجام بدم نمیدونم چطوری بگم ....باید دست به کار بشم باید هدف مند بشم باید دوباره جریان پیدا کنم مثل قبلنا که پر از انرژی بود,  یادش بخیر همیشه دوست داشتم کار کنم ,

الانم دارم کار میکنم کارمم دوست دارم محیط کارییم هم کاملا باب میلمه دوست داشتم توی محیط کارییم توی راس باشم دوست نداشتم شبیه بقیه باشم ,یاهمون کاری رو انجام بدم که یکی دیگه هم کنار من بشینه و دقیقا قادر به انجام همون کار باشه, حسود یا بخیل نیستم فقط دوست داشتم تخصصی تر کار کنم تقریبا میشه گفت توی کارم کاملا تخصصی شدم خوشحال میشم از اینکه یه روز نبودم  نظم کار محیط کاریم رو به هم میزنه و این یعنی اینکه وجود من مفید و موثر و من از دیدن این اتفاق واقعا حس خوبی بهم دست میده

چند وقت پیش با صابکارم راجب اخلاقیاتش به مشکل بر خورده بودم باهاش برخورد کردم و حتی گفتم که میخوام برم ...نمیدونم از ترس اینکه برم مهربون تر شده یا بخاطر وضعیت جمسانیشه , اخه 5 ماه بارداره, به عشق دختر هم بار دار شده ,ولی فکر نکنم دختر دار بشه چون خیلی بد اخلاق و ادم بد اخلاق لیاقت دختر داشتنو نداره وسلام .

ولی بازم ته دلم دوست دارم دختر بیاره

اخه خیلی خوشحال میشه

خب بگذریم .

بهتر راجب خودم بگم

دیگه میرم سر اصل مطلب

فکر کنم ذهنم داره کم کم باز میشه

جریان از این قراره که یه چند وقتی میشه من در حالت کما به سر می برم

نه اینکه از زندگیم نا امید باشم و بگم چرا همه چیز اینطوریه و ای کاش طوری دیگر بود نه.

فقط احتیاج به فرصت داشتم تا فکر کنم راجب همه چیز راجب اینکه دلم میخواد بدون فشار و خستگی ناشی از برنامه های سنگین فکر کنم و واسه زندگیم,  واسه اینکه دلم میخواد بعد این چطوری زندگی کنم ,دوست دارم چیکارا کنم و چطور ادمی باشم برنامه بریزم.

خدایا کمکم کن راجب ادما قضاوت نکنم.

این حرف یه جمله کوتاه ولی واقعا درکش و عمل بهش شعور و معرفت میخواد.

من زهرا

دختر 23 ساله اینجا اعتراف می کنم که گاهی اوقات خواسته و نا خواسته خطاهایی داشتم و دوست دارم این خطا هارو جبران کنم و اینکه بهتر از قبل ظاهر بشم

من میخوام اعتراف کنم که یه دختر واقعا خوشبختی هستم

درسته توی زندگی یه سری کاستی هایی دارم که بیشتر این کاستی ها به شعور و خرد خودم بر می گرده و خیلی هم تلاش می کنم تا جبرانش کنم ولی گاهی اوقات واقعا ضعیف عمل می کنم اما از خدا بی نهایت مچکرم بابت همه چیز بابت  خانواده سالمی که بهم داده بابت اعتباری که بهم داده .ممنونم بخاطر اینکه منو به سمتی هدایت کرده که همه دوستم دارن. داییم دوستم داره, عموم دوستم داره , عمه ام دوستم داره, مادر بزرگم , سمیرا دوستم , محمد پسر خالم که قبولم داره ,و گاهی اوقات با حرفایی که  میزنه کلی بهم جون میده , سمیه دختر خالم با وجود اینکه همیشه بهش ضد حال میرم بازم باهم خوبیم , فرشته دختر عمه ام ,  شهرام , بهرام , فرشید ,مهدی , پسرعمه های خوبم که همیشه همه جا هوامو دارن .

من دختر خوشبختیم بخاطر اینکه خدا ادمایی رو توی زندگییم قرار داده که واقعا به فکرمن هستن, ممنونم بابت بابایی که بهم داده  که بخاطر کم اشتها شدنم به زور منو میکشونه این دکتر و اون دکتر و ازمایش های مختلف با هزینه های بالا و پایین میگیره که خدایی نکرده یه وقت مشکلی نداشته باشم , ممنونم به خاطر مادری که به زود میخواد غذارو به خوردم بده, شده با فوحش و دعوا , ممنونم به خاطر برادری که با تمام مغروریتش گاهی سر به سرم میذاره , ممنونم به خاطر دوتا خواهر ماهی که بهم داده که همیشه جور کارهای منو میکشن چون من همشه خسته ی کارم  نای کار خونه ندارم , من از خدا ممنونم به خاطر کار کردن در محیطی که سرشار از هنر و سلیقه اس , ممنونم از خدا که به من علاقه ی به موسیقی و هنر و نقاشی رو عطا کرده ممنونم از خدا به خاطر اینکه کمکم کرد با شش ماه کلاس رفتن بتونم به صورت ناشیانه با سازم یه قطعه ای دلنواز بزنم زیاد نمیشه اسمشو قطعه گذاشت  ولی همین که از ویالون میتونم صدایی در بیارم که دل خراش نیس کلی برام ارزش داره , ممنونم به خاطر اینکه منو به ارزوهام رسونده و ممنونم به خاطر اینکه منو متوجه خطاها و اشتباهاتم می کنه و بهم فرصت دوباره  وا شدن رو میده

خدایا ازت ممنونم

خدایا من

زهرای تو

این بار

با توصل به بانوی هر دو عالم

خانوم فاطمه زهرا

میخوام شروع کنم

میخوام بلند بشم

قدم بردارم

اصلاح بشم

بهتر بشم

میخوام فکر کنم

میخوام برنامه بریزم

اما

اینکه چه برنامه ای؟

نمیخوام جز خودمو خودت و همون بی بی دو عالم کسی با خبر بشه

خدا جونم کمکم کن

 از امشب

منو به خودت گره بزن

منو حاجت روا کن

زندگیمو کامل کن

امین 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:28  توسط زهرا | 
حالم خوب نیس خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:15  توسط زهرا | 
چشم آقا شهاب می‌نویسم اما با دل با یه تغییر اون بانو برام حرمت داره نمیخوام حرمتش بشکنه میخوام به احترامش این دفعه با عشق بانوی هر دو عالم شروع کنم بانویی که هم اسمشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:32  توسط زهرا | 
سلام دوست عزیز

ممنون از حضورت که دلگرمیه بزرگیه

بابت شعر قشنگتم ممنونم 

آره دقیقا وصف حالم بود

حال پریشانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:56  توسط زهرا | 
سلام

این وبلاگ آن هنوز پا برجاست حتی اگر هیچ بازدید کننده ای نداشته باشه 

مرسی از حضورتون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۳ساعت 22:35  توسط زهرا | 
سلام

سلام

امروز نمیدونم چندومه ولی میدونم دوشنبه اس

کلاس داشتم ولی نرفتم

موندم خونه

چون دیگه باید یه فکری به حال زندگیم می کردم

اره امروز میخوام یه تصمیم درست  حسابی بگیرم

شاید این اخرین مطلبی باشه که میزارم

حرف واسه گفتن زیاد دارم

ولی حوصله حرف زدن ندارم

ولی اینو میدونم که میخوام یه کوچلو عوض بشم

دوباره یه سری از معایبمو اصلاح کنم

تازگیا خیلی بد اخلاق شدم

این ترم با سه تا از استادامون دعوام شده

دوتاشون تهدیدم کردن که افتادی تضمینی

نمیدونم چیکار کنم

جدا اخلاق ندارم

ولی میخوام اخلاقمو اصلاح کنم

با صابکارم ابمون تو یه جوب نمیره

اون دوست داره زور بگه

منم حرف زور نمیره تو کتم

واسه همین بهشون گفتم

تا یه سال یکی رو پیدا کنن چون من میخوام برم

خدایا

یادته

همیشه اول حرفام تو بودی

الانم هستی

ولی گمت کردم

امروز تصمیم گرفتم که پیدات کنم

میخوام دوباره داشته باشتمت

میخوام زندگیمو از نو بسازم

ازامروز به مدت 21 روز

یه سری برنامه رو باید انجام بدم یه سری هارو انجام ندم تا تبدیل به عادت بشه

خب زیادی فک زدم

بهتره دیگه برم

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 14:45  توسط زهرا | 
فرزانه دلم برات تنگ شده کجایی دوست بی معرفتم

خیلی بد شدی ها

الان بیشتر از یه ساله که خبری ازت ندارم

چی شدی تو دختر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:54  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من زهرام
رسیدم به انتهای راه

نوشته های پیشین
اردیبهشت ۱۳۹۴
فروردین ۱۳۹۴
اسفند ۱۳۹۳
آبان ۱۳۹۳
مهر ۱۳۹۳
شهریور ۱۳۹۳
اسفند ۱۳۹۲
آبان ۱۳۹۲
شهریور ۱۳۹۲
مرداد ۱۳۹۲
تیر ۱۳۹۲
فروردین ۱۳۹۲
اسفند ۱۳۹۱
دی ۱۳۹۱
آذر ۱۳۹۱
آبان ۱۳۹۱
مهر ۱۳۹۱
مرداد ۱۳۹۱
تیر ۱۳۹۱
خرداد ۱۳۹۱
اردیبهشت ۱۳۹۱
فروردین ۱۳۹۱
اسفند ۱۳۹۰
بهمن ۱۳۹۰
دی ۱۳۹۰
آذر ۱۳۹۰
مرداد ۱۳۹۰
اردیبهشت ۱۳۹۰
فروردین ۱۳۹۰
اسفند ۱۳۸۹
بهمن ۱۳۸۹
دی ۱۳۸۹
پیوندها
.......
فرزندکوروش بزرگ
تلنگرهای کاتوره ای
روش جذب
آموزشگاه مجازی کامپیوتر
قانون جذب
ادبیات روز جهان
تراختور اف
به دنبال ارامش
دانلود کده
غمکده تنهایی
نیروی ذهن
بیایید از هم بدانیم
دختري از جنس بلور
آشپزي
غریبه آشنا(ای اف جی)
رپ افغان
وبلاگ دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه شاهد
روانشناسی
سنگ نوشته
مطالبی از lc/ اعتبارات اسنادی
وبم (چشمان بی گناه)
من....تنهایی.... موسیقی سکوت(دوست خوبم زهرا)
شاهکای از من
فراموش شده
دماغ پنبه ای مرتضی
جملات زیبا ودلنشین
دختری در شهرو دیار غریب
خوشگلترین وب دنیا
باد بادک باز
دانشجویان ارشد حسابداری
باران ارزوها
به یاد وطن
سر مشق زندگی
دنیای من و ویولنم
افزايش حجم نقدينگي بر اقتصاد كشور
افزايش حجم نقدينگي
خدایا میدونم که میبینی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد موزیک می خوای؟