مروری بر روزهای زندگییم
سلام

سلام

امروز نمیدونم چندومه ولی میدونم دوشنبه اس

کلاس داشتم ولی نرفتم

موندم خونه

چون دیگه باید یه فکری به حال زندگیم می کردم

اره امروز میخوام یه تصمیم درست  حسابی بگیرم

شاید این اخرین مطلبی باشه که میزارم

حرف واسه گفتن زیاد دارم

ولی حوصله حرف زدن ندارم

ولی اینو میدونم که میخوام یه کوچلو عوض بشم

دوباره یه سری از معایبمو اصلاح کنم

تازگیا خیلی بد اخلاق شدم

این ترم با سه تا از استادامون دعوام شده

دوتاشون تهدیدم کردن که افتادی تضمینی

نمیدونم چیکار کنم

جدا اخلاق ندارم

ولی میخوام اخلاقمو اصلاح کنم

با صابکارم ابمون تو یه جوب نمیره

اون دوست داره زور بگه

منم حرف زور نمیره تو کتم

واسه همین بهشون گفتم

تا یه سال یکی رو پیدا کنن چون من میخوام برم

خدایا

یادته

همیشه اول حرفام تو بودی

الانم هستی

ولی گمت کردم

امروز تصمیم گرفتم که پیدات کنم

میخوام دوباره داشته باشتمت

میخوام زندگیمو از نو بسازم

ازامروز به مدت 21 روز

یه سری برنامه رو باید انجام بدم یه سری هارو انجام ندم تا تبدیل به عادت بشه

خب زیادی فک زدم

بهتره دیگه برم

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آبان 1393ساعت 14:45  توسط زهرا | 
فرزانه دلم برات تنگ شده کجایی دوست بی معرفتم

خیلی بد شدی ها

الان بیشتر از یه ساله که خبری ازت ندارم

چی شدی تو دختر

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 14:54  توسط زهرا | 
دلتنگی واژه اشناییست تو این روزام

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 13:57  توسط زهرا | 
شب هنگام وقتی همه شاگردان مدرسه خوابیده بودند، شیوانا زیر درخت بزرگ وسط مدرسه، یکی از شاگردان تازه وارد را دید که زانوی غم به بغل گرفته و به جوی آب مقابل خود خیره شده است. شیوانا نزد او رفت، کنارش نشست و دلیل اندوهش را پرسید. شاگرد گفت: من هیچ امیدی به آینده ندارم. دیگر نمیدانم امید چه شکلی است و چگونه می توان آن را به دست آورد. احساس می کنم زندگی ام بی معنا و بی هدف شده و به پایان خط رسیده ام. کسی که دوستش داشتم و قرار بود شریک زندگی ام شود، امروز به من پیغام داده که از تصمیم خود منصرف شده و قصد دارد با یکی بهتر از من ازدواج کند. از آن لحظه احساس می کنم دیگر هیچ امیدی به زندگی ندارم. شیوانا با لبخند گفت: شاید حق با تو باشد! اما سوالی شخصی در مورد خودت دارم؟ شاگرد با کنجکاوی سرش را بالا گرفت. شیوانا گفت: تو که تا صبح نمی خواهی اینجا بنشینی!؟ برنامه ات را از الان تا هر زمانی که دوست داری برایم بگو! شاگرد گفت: کمی که هوا خوردم و حالم بهتر شد لباسم را عوض می کنم و به بستر می روم. فردا صبح زود از خواب بیدار می شوم و بعد از تمرینات ورزشی صبحگاه مدرسه, سر میز صبحانه می نشینم و بعد از آن هم به کلاس درس می آیم و مطابق برنامه مدرسه پیش می روم. این چه ربطی به ناامیدی من دارد؟ شیوانا با لبخند گفت: آیا مطمئنی امشب که می خوابی فردا صبح حتما بیدار می شوی!؟ چه تضمینی وجود دارد که خواب امشب تو آخرین خواب تو نباشد!؟ شاگرد لبخند تلخی زد و گفت: راستش هیچ ضمانتی نیست! بعید نیست این آخرین خواب زندگی من باشد! حیات و مرگ من دست خداست. شیوانا گفت: بنابراین تو با وجودی که هیچ اطمینانی از بیدار شدن در سپیده دم فردا نداری اما با این حال باز برای فردایت برنامه می ریزی! این همان امیدی است که گمان می کنی نداری! امیدی که در جست و جویش هستی این شکلی است! یعنی با وجودی که نمی بینی اش اما به آن تکیه می کنی و به پشتوانه آن برنامه می ریزی و به پیش می روی. ما آدم ها برخلاف آن چه تصور می کنیم امیدمان هیچ گاه نمی تواند وابسته به آدم ها و اتفاقات اطرافمان باشد. زندگی و زنده بودن نیرویی است که خودش ما را وادار به امید داشتن می کند. البته انکار نمی کنم که در زندگی بعضی اوقات اتفاقات ناخوشایندی رخ می دهد و حتی با آدم هایی روبرو می شویم که سعی می کنند با زخم زدن به ما نفعی ببرند و با تنها گذاشتنمان به ما احساس ناامیدی منتقل کنند. اما حقیقت این است که امید ما برای ادامه زندگی، هیچ ربطی به این آدم ها یا اتفاقات دیگر ندارد. امید یعنی چشم انتظار تغییر بودن با وجودی که نمی دانی این تغییر چگونه رخ می دهد. لازمه آن هم تکیه کردن به موجودی برتر است که زنده بودنمان را مدیون او هستیم. دست از این توهم ناامیدی بردار و برای فردایی که حتما بهترین آغاز زندگی توست برنامه هایی پر از اقتدار بریز. برخیز و گذشته را از تصرف آینده ات ناامید ساز! آن که امروز تو را تنها گذاشت باید در همان گذشته رها شود. او تعلقی به آینده پرامید تو ندارد و این تو هستی که نباید از آینده روشنی که مقابل توست هیچ سهمی به او بدهی. شاگرد لبخندی زد و از جا بلند شد و به سمت خوابگاه حرکت کرد. شیوانا از او پرسید: حال بگو الان چه احساسی داری؟! شاگرد با لبخند گفت: احساس آرامش می کنم. احساس می کنم فردا حتما اوضاع بهتر خواهد شد! شیوانا با لبخند گفت: این احساس باشکوه را هرگز از خودت دور نساز! این همان امیدی است که می گفتی گم کرده ام!
+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 14:36  توسط زهرا | 

تا عید

همه چیز خوب پیش رفته

 با شرط معدل دانشگاه کوثر قزوین قبول شدم  مامانم به شدت مخالفت می کرد واقعیتش خودمم وقتی دیدم قزوین قبول شدم میخواستم قیدشو بزنم اما گفتم یه خورده سربه سرشون بذارم واسه همین رفتم بالا گفتم بابا یه خبر من دانشگاه قبول شدم اگه گفتی کجا

فکر کردن ابیک قبول شدم

گفتم دوباره قزوین

بابا چیزی نگفت  اما مامانم تا دلتون بخواد کلی بدو بیرا بارم کرد مثلا بهم گفت میخوای خودتو بکشی از صبح تا شب که مغازه ای یه ساعتم میایی خونه ساز میزنی شبم تا نصف شب میشینی تایپ می کنی یه نگاه به خودت بنداز شدی عین میت ...

خلاصه کلی بد و بیرا و فحش های ترکی داد که من جایز نمیدونم اینجا بگم اهان اینو میتونم بگم گفت هم سنو سالای تو بچه هاشونو میفرستن مدرسه اونوقت تو فکر دانشگاه رفتنی

تازه اینا که چیزی نیست بهشون گفتم شهریه دانشگام با شما کرایه با من یا بر عکس اما گفتن هیچ کدوم به ما ربطی نداره

 گفتم واسه کم کردن روی شماها هم که شده با پولی که کار می می کنم هم شهریه امو میدم هم کرایه امو و خورد و خراکمو هم پول لباسامو

جو گیر شدم دیگه

ولی یه نگاه به جیبم کردم دیدم هیچی توش نیست  به جز ۱۰۰ تومانی که پیش زهرا خانوم داشتم  والبته حدود ۲۰۰ هزار تومان هم پیش کافینتی داشتم   این شد 300 ، 100 تومان هم از عمه ام قرض کردم خب ؟!!

چیکار کنم چیکار نکنم

از روی ناچاری رفتم سراغ اقای پدر

حدودا 900 تومان بهم بدهکار بود اما میدونستم دستش خالیه نمیخواستم تحت فشار بذارمش واسه همین ازش ۳۰۰ تومنشو گرفتم 

این شد 600

500رو به حساب دانشگاه الحساب واریز کردم الباقی هم توی کارتم موند واسه کرایه رفت و برگشتم

اگه درست خرج می کردم با 7 -8  هزار راحت می تونستم برم و بیام

این یه ماه بخیر گذشت

واسه از این به بعدش باید برنامه ریزی کنم

نباید ولخرجی کنم

البته ادم ولخرجی  هم نیستم

اما باید رو پس اندازم مدیریت داشته باشم

 یه قلک خریدم هر وقت پول اضافی دستم اومد میریزم داخلش واسه روز مبادا

 حالا دیگه با پولی که بابتش زحمت کشیدم دارم ارزوهامو دنبال می کنم

 این روزهای که گذشت کاملا متناسب و هماهنگ با برنامه هایی بود که توی ذهنم مرورشون می کردم

اما این عید

یه حس خاصی نسبت بهش دارم

به من جریان میده

من می خوام رودخانه ای باشم در جریان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 23:16  توسط زهرا | 
 
 
 
رمز آرامش اینه که: منتظر کسی نباشی که منتظرت
 
                         
 
                         نیست…!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 21:56  توسط زهرا | 

بیست سال بعد ؟

نه خیلی دوره 

ده سال بعد ؟

اینم دوره

پنچ سال بعد ..........................

 الان ...............

سمیرا و احمد چند روزی میشه باهم نامزد کردن  در اوج خوشبختی به سر می برن و منم از ته قلب براشون خوشحالم .

باهم رویاهاشونو میسازن واسه،

واسه یه سال دیگه دارن نقشه میکشن

من یه ماهی میشه پیش زهرا خانم شروع به کار کردم

از کارم راضیم پیشرفت خوبی داشتم به نوعی به قول زهرا خانم خدای رتوش شدی ها ااااااااااااااااااااااا

ولی طراحیم هنوز جای کار داره

رابطه اجتماعییم یه کوچلو لق میزنه با مشتریایی زبون نفهم نمیتونم به زبون ،زبون بفهمی صحبت کنم منم مثل اون زبون نفهم میشم

 حتی تندتر و زبون نفهم تر از اونا   اگه اینطوری پیش برم همه مشتریا پر پر میشن   من که نمیخوام اینطوری بشه دوست ندارم با اخلاق تند حتی با مشتریایی نفهم برخورد کنم ، نه به خاطر اینکه  مشتریا نپرن به خاطر اینکه دلم میخواد یه انسان خوش برخورد در همه شرایط برای همه نوع بشر ( فهمیده و نفهم ) باشم .

همین چند روز پیش درست یه روز قبل عقد احمد و سمیرا یکی از فامیلامون که میان سال هم نشده بود تراکتور چپ کرد و مرد  سه تا دختر قد و نیم قد داره .....

دلم کباب شد واسه دختراش خدا بهشون صبر بده

به این فکر می کردم که ایا این مرد اصلا به گمانشم می رسید  همین روزا قراره بمیره .....

مطمئنم که نه ..............

احتمالش هست منم یکی از همین روزا که خیلی نزدیکه بمیرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با وجود اینکه از مرگ ترسی ندارم

ولی دوست ندارم بمیرم

خیلی کارا هست که باید انجام بدم

خیلی دوست دارم که حتما انجامشون بدم

نمیدونم مرگ کی سراغ من میاد

زندگی  :نفس کشیدن ؟، لذت بردن از چیزایی که داری  ؟ حس خوشبختی ؟ ما ادما به چی برسیم احساس خوشبختی می کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همیشه خدا یه کاستی توی زندگیمون سبز میشه

نمیدونم چرا همیشه همین روند تکرار میشه چرا همه به نوعی در حال نالیدن هستیم

الان از این مینالیم پنج سال دیگه از یه چیز دیگه

وقتی بیشتر فکر می کنم بیشتر به عدالت خدا پی می برم

قبلتر ها فکر می کردم خدا بی عدالتی می کنه در حق بندها

میگفتم  چرا یکی رو خوشبخت یکی رو بد بخت  یکی رو غنی یکی رو فقیر یکی همیشه میخنده یکی همیشه در حال اه و ناله کردن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم که همه ما ادما بلا استثنا غمو شادی ، گریه و لبخند ، درد  و اندوه رو تجربه کردیم ، همه گریه کردیم همه خنده رو تجربه کردیم از درد دندون به خودمون پیچیدیم ، سرما خوردیم ، لرزیدم ، از گرما غرق روی پیشونیمون نشسته .... همه ما ادما این احساساتو تجربه کردیم ولی هر کدوم از ما در زمانهای مختلف ، پس می بینیم که خدا واقعا عادله چونکه هیچ چشمی رو واسه همیشه گریون نمیذاره ، و هیچ کسم پیدا نمیشه که همیشه در حال خندیدن  باشه ....

 این عین عدالت خداست

اگه امروز داری گریه می کنی

شاید یه  سال دیگه نوبت تو باشه که بخندی

تا به این سن که رسیدم چیزای زیادی یاد گرفتم خیلی از اخلاقای بدمو اصلاح کردم

و خیلیاشونم شدت دادم ...

ولی این اواخر یه چیز خیلی مهم یاد گرفتم :

اینکه :

به هیچ کس وابسته نباش تا آسودگی و شادمانی را  به تو هدیه کند .

آسودگی و شادمانی را تنها خود تو می توانی به خود هدیه کنی .

به این نتیجه رسیدم که ادمارو بدون انتظار دوستشون داشته باشم

پای حرفاشون بشینم

از صمیم قلبم دلم میخواد کمکشون کنم

 از خدا میخوام کمکم کنه که بدون وابستگی به ادمای اطرافم  زندگی کنم و  بدون توقع در لحظات تلخ زندگیشون کنارشون باشم

خدایا سال بعد این موقع یکی به جمع ما اضافه کن ولی هیچ کدوم از عزیزامونون از ما نگیر

آمین

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1392ساعت 0:39  توسط زهرا | 

امروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود البته امروز که بد نبود بهتر بگم دو ساعت پیش بدترین لحظات عمر من بود هنوزم کل تنم داره میلرزه معمولا وقتی همچین اتفاقاتی برام میفته میرم پیش دوستم سمیرا ولی ظاهرا خوابیدن اخه زنگیدم جواب نداد رد تماس داد

ولی حالم به قدری بده که اگه  حرف نزنم دیوونه میشم نمیدونم این حس برام غریبه نیست یاد اون روزای اولی می افتم که رفتم دانشگاه یا چند روزی که پیش اقای پدر به صورت ازمایشی می رفتم وای خدا حتی نمیتونم اون احساسات دردناکو الان توصیفشون کنم ولی همین الان دقیقا حس مشابه اون احساسات بهم هجوم اورده و د حال حاضر فقط یه راه واسه ریشه کن کردن اون احساسات است دلم نمیخواد از اتفاقی که افتاده حرفی بزنم عوضش خاطرات یک سال پیشو مینویسم که اون موقع حالم حتی بدتر از الان بود

:

یه ماهی به  اتمام دانشگاه مونده بود که پیش یه عکاس رفتم تا میکس و منتاژ و طراحی عکسو بهم یاد بده در کل کار کردن با فتوشاپ و برنامه میکس رو قرار بود بهم یاد بده واسه هر دوشون 500 تومانی ازم گرفت یه چند روزی رفتم پیشش چیزای ابتدایی  و مقدماتی از فتوشاپو بهم گفت و بعدش گفت که اینا مباحث کلی از فتوشاپ بود بقیه اش به خودت مربوط میشه به اینکه چطوری از خلاقیتت استفاده کنی چون کار کردن با فتوشاپ عین خلاقیته و با این حرف پرونده فتوشاپ بسته شد و بعد رفتیم سراغ میکس و منتاژ که واسه این کار ادیوس 5 رو بهم اموزش داد اوایل خیلی بهم سخت می اومد اصلا قابل فهم نبود همش باهم قاطی میکردم نمیدونم یا من خیلی خنگ بودم یا واقعا سخت بود در کل اگه بخوام با فتوشاپ مقایسه اش کنم خیلی سختر و پیچیده تر و بی روح تر بود از کار کردن با فتوشاپ واقعا لذت می بردم ولی ادیوس اوایل زیاد باب دلم نبود ... بعد از چند جلسه پرونده ادیوس هم عین فتوشاپ بسته شد و فقط یه سوال کنج ذهنم وول می خورد ؛ اینکه با این چیزای ابتدایی میشه یه عکاسی زد ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ولی نه محال بود قبلا چند تا فیلم میکس شده عروس و داماد دیده بودم من به هیج وجه قادر به درست کردن همچین پروژه ای نبودم طراحی عکسام بد نبود اما در حد عروس دامادی نبود ...

حالم خیلی بد بود از طرفی  به عموم قول داده بودم که تا اخر تابستون با هم عکاسی میزنیم از طرفی هم این توانایی رو در خودم نمی دیدم که حتی یه عکس پرسنلی ساده تحویل مشتری بدم  فکر و خیال مثل خورده افتاده بود به جونم واقعا اذیت میشم این اذیت شدن در حد حرف نیست شاید بگم بدترین عذاب روحی برای من بود . از طرفی هم دلم میخواست پیشرفت کنم مستقل بشم بتونم روی پای خودم وایستم از طرفی هم اینو در خودم نمیدیدم  واقعیت هم این بود که من هنوز به اون حد و مرحله نرسیده بود

من باید چی کار می کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچ کاری از دستم بر نمی اومد جز فکر و خیال کردن و خدا خدا کردن اینکه خدایا کمکم کن من باید چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه فکری عین برق توی ذهنم گذشت  اینکه به عکاسی های شهر برم و ازشون بخوام به عنوان کار اموز یه ماهی استخدامم کنن

از این فکر یه ماهی گذشت ...

از دانشگاه که میومدم خونه سر راهم یه عکاسی سر میدون بود که از عکسای های سرشناس و معرف شهر بودن  یه آگهی به شیشه زده بودن :

به یک منشی خانم آشنا به کامپیوتر چهت کار در عکاسی نیازمندیم 

از ته دل ارزو کردم که ای کاش میشد من بتونم توی همچین جای کار کنم  داخل مغازه یه عکس روی بوم بود که واقعا قشنگ بود با تمام وجود ارزو داشتم یه روز بتونم همچین عکس بندازم و طراحی کنم واقعا معرکه بود .

این فکر و خیالات و شک و تردید به توانایی هام و نداشتن اعتماد به نفس شروع کار هرروز بیشتر از دیروز به عقبم میروند حال و شرایط روحیم اصلا تعریفی نداشت  دپرس بودم

حالم واقع خرابه خدا خیلی خراب خدایا تو که خودت میدونی من چقدر به این کار و کار کردن علاقه دارم پس کمکم کن خدا

خدایا دستمو بگیر نذار بشکنم نذار زمین بخورم من واقعا میخوام میخوام مبارزه کنم میخوام مسئولیت پذیر باشم من نمیخوام یه انسان بدرد نخور باشم میخوام مفید باشم میخوام بزرگ بشم  خدایا خیلی تنهام خیلی حس پوچی میکنم حس بی خاصیتی اخه به چه دردی میخورم وقتی هیج کاری از دستم بر نمیاد من چطوری به چیزی که میخوام برسم چطوری خدایا یعنی اخر کار من به کجا میرسه منی که اینقدر تقلا میکنم تا زمین نخورم اخرم چی میشه ؟؟؟؟؟(این جملات حرفای من در اون اوضا و احوال با خدام بود )

روزای گرم تابستون همینطوری از پی هم سپری میشدن و منم هر روز بیشتر از دیروز توی گرداب بی خاصیتی خودم فرو می رفتم همش رویای شیرین داشتم بدون اینکه قدم از قدم بردارم همش امروز و فردا میکردم

تا اینکه در تاریخ 91.5.31 سمیرا  زنگ زد بهم که اماده شو بریم برون از مگه نمیخواستی بری  از عکسای ها بپرسی که کار اموز میخوان یا نه ؟

گفتم جرا ولی الان نه حالم خوب نیست

گفت ناز نکن اماده شو اومدم دنبالت

گفتم باشه

همینطور که داشتیم توی خیابون به سمت چهار راه اصلی می رفتیم توی خیابون فرعی (خیابون بهشتی ) یه عکسای بود به اسم آریا  چند تا پسر جوون نشسته بودن باهم گرم صبحت بودن دو دل بودم که برم یا نرم انگار متوجه ما شدن هر سه تاشون نگاهاشون سمت ما بود یه حسی بهم گفت نرم بهتره کار اموزی در کنار سه تا پسر جوون زیانش میتونه بیشتر از سودش باشه اونم پسرایی که از نگاهشون هراس به دلم افتاد

واسه همین حتی از امتحانش هم صرف نظر کردم و مسیرمو به سمت بالا پیش گرفتم  سمیرا هم دنبال من

گفت حداقل بپرس پرسیدنش که ضرر نداره گفتم فایده ای هم نداره اینجور پسرا اگه منشی هم بخوان  دختری مثل منو نخواهند خواست خیالت تخت

رفتم سمت چهار راه اصلی از عکاسی مهران شروع کردیم با تب و لرز نه چندان زیاد به سوال پرسیدن

ببخشید اقا شما کار اموز نمیخواین

نخیر خانم ممنون

ببخشید اقا

ول کن این عکاسی بیشتر شبیه لونه مرغ تا عکاسی بیا بریم

ببخشید اقا شما کار اموز نمیخوان

نه خیر خانم میدونین من اولین عکاسی این منطقه بودم تا  این تاریخ هم هیچ خانومی رو استخدام نکردم و هیج وقت این کارو نمیکنم

یه سر به عکسای اقای پدر بزنین اون به منشی نیاز داشت

گفتم ممنون

در اوج نا امیدی به سمت عکاسی اقای پدر رفتیم  با وجود اینکه بارها و بارها از جلوی مغازه اش رد شده بودم اما هیج وقت ندیده بودمش در اصل از مغازه این اقا فقط ویترین شیشه ای قشنگش جلب توجه میکرد با عکس محمد امین که روی بوم بود .

وقتی رفتیم داخل از ما خواهش کرد که بشینیم منم گفتم که میخوام عکاسی بزنم ولی با وجود اینکه دوره میکس  فتو دید اما فکر نمکینم این چیزایی که یاد دادن کافی باشه میخوام یه مدتی توی یه عکسای کار کنم پیش یه استاد کاردان کار کنم تا کار بلد باشم من پیش خانومی رفتم دوره فتوشاپ و میکس دیدم که بهم گفته بودم قبلا شاگرد شما بود رو حساب اسم شما و اینکه پیش شما شاگردی کرده رفتم پیشش تا بتونم خوب ومفید اصول اولیه عکسای رو یاد بگیرم ولی فکر کنم این خانوم .....

گفت من با شما یک قرار داد یه ساله می بندم طی این یه ساله شما به عنوان منشی من برام کار می کنین و منم عکسای و طراحی رو در حد حرفه ای بهت یاد میدم

وقتی اسم حرفه ای اومد و اینکه کار کردن در عکسای چنین شخصی

ولی خدای من انگار بهم برق وصل کردن پر از جریان شدم

نمیدونستم چی بگم گفتم وفقط من دانشگاه هم میخوام برم

گفتم امکان نداره کار ما طوریه که باید فول تایم در مغازه باشی اگه میخوای توی این عکسای کار یاد بگیری باید یه سالی بیخیال دانشگاه بشی  پس شما بهتر برین  خوب فکراتونو کنین با خوانواده مشورت کنین اگه موافق بودین فردا همین موقع همین جا  قرار میزاریم تا صحبتهای  اصلی و قرار داد  و... انجام بشه

وقتی از مغازه اومد بیرون هم خوشحال بودم هم شوکه و هم ناراحت اخه من باید درسمو هر طوری شده بود میخوندم یه سال به خاطر کار از درس خوندن عقب افتادن برای خودم قابل حضم بود اما میدونستم بابام اجازه نمیده بخاطر کار از درسم عقب بمونم

نمیدونستم چی کار کنم با سمیرا که حرف زدم گفت به نظر من درستو ادامه بده اما حس خودم اینو بهم نمیگفت یه حسی دائم تشویقم میکرد که وارد این کار بشم ولی همیشه راهنمایی های سیمرا کمکم کرده مثل جریان ازدواج با .... هم رو حرفاش حساب می کردم و هم اینکه نمیتونستم نسبت به احساساتم بی توجه باشم  با چند نفری مشورت کردم خانواده که به کل مخالف بودن بابام که میگفت باید درستو بخونی ولی یه اخلاقی که داشت هیج وقت زور نمی کرد ولی نمیدونم چرا با این وجود فکر می کنی که باید حرفشو حتما گوش کنی  خب منم حرفشو گوش کردم اگه دانشگاه قبول میشدم حتما می رفتم پس باید یه کاری می کردم که قبول نشم واسه همین سر جلسه هر سوالی رو هم که یک درست احتمال میدادم مثلا ب جواب درست باشه ج را علامت میزدم ... کارم خوب بود خوشبختانه دانشگاه قبول نشدم  اخه کلا منفی زده بودم خالی از یک درست

دلیل مخالفت مامانم  اون یه مرده چطوری میخوای پیش یه مرد کار کنی

گفتم مگه لولو خور خوره اس در ثانی بابا که اقای پدر خوب میشناسه همه خوب میدنن که ادم خیلی خوبیه اونقدری اعتبار داره که کل شهر میشناسنش ...

اینم از راضی کردن مامان

خلاصه اینکه رضایت خانواده حاصل شد

و من به صورت ازمایشی قرار شد از 1/6/92 یعنی از یکم شهریور به صورت چند روز  آزمایشی برم مغازه که این اقای پدر ببینن ایا من نوعی زهرا خانوم به درد کار ایشون میخورم یا نه

روزای اولی یه خورده معذب بودم نه اینکه خجالتی باشم ها نه پرو تر از این حرفام ولی از اینکه بیکار روی صندلی بشینم و بدون اینکه کاری انجام بدم فقط دست رو دست روی زانو بزارم و به کار این آقا نظاره گر باشم برام عذاب آور بود سکوت طولانی که که اکثر اوقات بینمون جریان داشت بیشتر عذابم میداد

وای خدای شکرت که اون روزا گذشت

کار یاد گیری رو از کپی گرفتن شروع کردیم روزای اولی همش خراب کاری پشت خراب کاری بعد چند روز قلق کپی گرفتن دستم اومد ولی خب استرس کار و اینکه توی این چند روزقرار بهت نمره صلاحیت کاری بدن خودش باعث دستپا چلفتگی میشه منم به همین دلیل خیلی خراب کاری میکردم

گاهی اوقات خرابکاریهام از روی کنجکاوی و ناشی بودن بود مثل خراب کردن دوربین فیلم برداری  هه هه ( یه سی چهل تومنی براش مایه خورد)

یا اجاره دادن دوربین دیچیتالی بدون اینکه بیانه ای بگیرم  یارو دزد بود دوربین 500 تومنی رو برد دیگه خبری ازش نشد

همه ی اینا فقط یک چیز رو اثبات میکرد که من صلاحیت کار در این عکسای رو ندارم همین

اقای پدر هم بعد از یه هفته به صورت غیر مستقیم اینو بهم گفتم ولی من سیریش تر از این حرفا بودم

گفتم ببین اقای پدر من هر طوری شده باید این کارو یاد بگیرم  چه در کنار شما چه در کنار یه عکاس دیگه شده یه سالی مفت کار کنم کار می کنم ولی باید این کارو یاد بگیرم حتی حاضرم مبلغی هم از خودم به شما بدم فقط اجازه بدین اینجا کار کنم

نمیدونم این حرفام دلشو به رحم اورد و دلش برام سوخت یا اینکه .....

واقعا نمیدونم ولی  روز بعدش گفت با هر کسی که بزرگترت میشه فردا بیا قرار داد ببندیم

وای این حرفو نگفت بازم داشتم دیوونه میشدم البته این دفعه از خوشحالی

گفتم باشه حتما فردا با بابام میام

ولی  قبل اینکه من از خواب بیدار بشم بابام رفته بودم مغازه

منم واسه همین گفتم بابام بعد از ظهر میاد

ولی بعد از ظهر هم دوباره زود تر از من از خواب پا شده رفته

تا اینکه چند روز اول بابام زرنگی کرد از دست من در رفت

و همین شد که بعد یه هفته امروز وفردا دوباره صاب کارم یعنی اقای پدر به این نتیجه رسید که من واقعا به درد کارش نمیخورم

اوهههههههههههههههههههههههه خلاصه اینکه نمیدونم لطف خدا بود یا بازم لطف خدا بو یه ماهی همینطوری رو هوا گذشت و من این یه ماه مردم و زنده شدم بدون اینکه کسی واقعا از حسی که عذابم میداد درکی کرده باشه

تا اینکه یه روز به خدا گفتم خدایا نمیدونم چه حکمتی داره این همه پستی و بلندی ولی  به تو توکل میکنم اگه کار کردن در کنار این مرد به صلاح منه خودت همه چیو رو به راه کن اگرم هم نیست هم همون بهتر از این کار کنده بشم

همین حرف و همین توکل به خدا باعث شد که دلم قرص  قرص بشه واقعا ارومم کرد و همین حس باعث شد که کارمو با اعتماد و دلشوریدگی کمتری انجام بدم ووقتی دلت اروم باشه بی قرار و مضطرب  نباشی خود به خود کارا هم  خوب و منظم پیش میره

خلاصه اینکه بعد یه چند وقتی کپی کردن عکس انداختن اسکن کردن چاپ کردن طراحی کردن و تبدیل فیلم و رایت و صدا گذاری و ... فروشندگی ، نوع حرف زدن با مشتری و برخورد اجتماعی تا حدودی دستم اومد و بگی نگی مغازه ارو میچرخوندم همون مغازه ای رو که ارزوم بود فقط و فقط سه ماه نه بیشتر بتونم  کار کنم و فقط وفقط یه طراحی دلچسب معمولی انجام بدم الان با وجود اینکه مغازه از جای اولش تغییر مکان داده ولی من در عکاسی اقای پدر بالا یک ساله که کار میکنم و شاید این بهترین و شیرین ترین تجربه کاریم و زندگیم باشه شاید که نه ، حتما الان که به روزای گذشت فکر می کنم در طی این یه سالی که گذشت بودن روزهای که از فرت ناراحتی و فشار کار و خیلی چیزاهای جزئی واقع عذاب کشیدم ولی واقعا  فکرشو نمیکردم یه روز بتونم همه اون کارارو به تنهای انجامش بدم

یادش بخیر وقتی گفت که  سه ماهی اموزشی حساب میشه اموزش عکس انداختن کپی کردن اسکن کردن چاپ عکس و صدا گذاری و غیر حتی باورم نمیشد بتونم این کارارو یاد بگیرم . (خیلی دوست داشتم با دستگاه کپی کار کنم )

الان نسبت به یه سال پیش خیلی چیزا عوض شده خیلی چیزا من خوشحالم با وجود اینکه همین مغازه گاهی اوقات باعث ناراحتیم شده ولی خوشحالم از یاد گرفتن و مفید بودن و از اینکه حس استقلال و حس کار امد بودن خودمو ارضا کردم خیلی خوشحالم از اینکه در کنار مردی کار کردم که خالی از جنسیت با من برخورد می کرد و مثل یک دوست مهربون بود برام هر چند بعضی اوقات از دستش ناراحت میشدم ولی خوب اخلاقش خوب بود نمیذاشت دلخوری بمونه

یه سه ماهی که از کارم در عکاسی گذشت  دم ظهر بود و سمیرا اومده بود مغازه سر راه خونه بهش گفتم بیا بریم از این کافینتی سر نبش بپرسیم ببنیم که تایپیست نمیخوان؟ اخه خیلی وقتها سرم خلوت میشد از بس کتاب هم خونده بودم داشت حالم بهم میخورد باید یه سرگرمی واسه خودم جور می کردم

ولی که وارد کافینتی شدیم دوتا اقای خیلی متحرم و اقا نشسته بودن یکیشون نسبت به یکی ظاهر مذهبی تری داشت و اون یکی پسر جوان و خوش چهره ای بود اما از رفتارش فوق العاده بدم اومد  وقتی بهت نگاه میکرد می خندید حس میکردی داره مسخره ات میکنه واسه همین در برخورد اول از اقای کریمی زیاد خوشم نیومد  اقای بیگی رو واقعا دوست داشتم نمیدونم یه حس برادرانه نسبت بهش داشتم حس نمیکردم با این شخص غریبه ام ولی با اقای کریمی نه شایدم واسه این بود که  فکر می کرد چون خوش چهره اس پس همه دخترا باید براش بمیرن

ولی خوب من قضاوتم اشتباه بود درست مثل همیشه

اقای کریمی هم مثل اقای بیگی واقعا اقا هستن این لبخند که همیشه روی لباش نقش می بنده از روی توهین و یا خورد کردن نیست

اون فقط خوش برخورد و خوش رو همین اخلاق فوق العاده ای هم داره هر حرفی که میخواست بزنه قبلش حتما واژه خانم اسدپورو به کار می برد هیچ وقت توی چشات زول نمیزد و برخورد معدبانه ای داشت درست مثل اقای بیگی ولی اقای بگی هنوز برام دست داشتنی تر از اقای کریمی بود نمیدونم شاید واسه اینکه اقای بیگی هم مثل خودم سریع تایپ می کنه ولی اقای کریمی با وورد بی کانه است

خنده داره نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی اینا عین زندگی منن

اوه

خدایا شکرت

نگفتم با نوشتن حالم بهتر میشه

حالان واقعا خوبم خوب خوب

یاد اوری خاطراتم برام واقعا دلنشین بود

یاد اوری اتفاقات خوب و حتی بدی که در طی این مدت  هم برام افتاده حس فوق العاده ایه

حتی دزده شدن گوشیم هم قشنگ بود این کار به من فرست داد تا یعد از چند سال ازادانه و در دسترس نبودن هر همه حال رو تجربه کنم

یه اتفاق خیلی قشنگی هم که درست دو ساعت قبل از تحویل سال جدید(92) افتاد پیشنهاد ازدوج اقای محمدی بود

هنوز اون استرس و دستاچی اقای محمدی خاطرم هست منم که چون حسی بهش نداشتم خیلی ریلکس  فقط گوش میدادم هر از گاهی یه لبخندی میزدم که میدونستم این کارم باعث دستاچگی بیشترش میشه ولی در کل پسر خیلی خوبی بود

نمیدونم چرا ردش کردم

با وجود اینکه  همه شرایطمو قبول کرد ولی .....

میدونستم جوون سالم و خود ساخته ای  ولی .....

قلب من  متعلق به اون نبود

ساناز دوستم  داره از اتلیه میره

اخه چند وقت پیش با کسی که دوستش داشت نامزد کرد

واسه همین یه جایگذین  واسه ساناز میخوان منم از اقای پدر خواهش کردم که منو بفرسته اتلیه خانومش

اولش مخالفت کرد واینکه اینجا بهت بد میگذره که میخوای بری

گفتم نه من فقط میخوام کار یاد بگیرم اینجا چیزایی رو که باید یا میگرفتم گرفتم حالا وقتشه چیزای بیشتر یاد بگیرم

و اتلیه جاییه که بیشترین ها به انتظارم نشستن

با وجود اینکه قلبلا راضی نبود ولی رضایت داد که برم

منم ازش ممنونم

و باید بگم بهترین کار فرمای دنیارو داشتم

البته ناگفته نباشد

چند باری بهم گفته تو بهترین منشی هستی که تا حالا داشتم  اره من همون منشی هستم که روزای اول فقط میخواستی از سرت وام کنی

حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

علی اقا گفت اقای پدر خیلی خوش شانسه هر منشی براش میاد خوبن

گفتم علی اقا شما چند روز یه منشی رو تحمل میکنین و بعد میگین خوبه یا بده

گفت یه هفته

گفتم اقای پدر تا سه ماه فقط میخواست منو از سرش وا کنه اگه الان به قول شما خوش شانسه و منشی خوبی داره واسه اینکه سه ماه تحملم کرده و منم باید جواب خوبیشو بدم شما به منشیتون فرصت بدین تا خودشو پیداکنه اونوقت قدر شمارو میدونه و میشه بهترین منشی قرن

من فقط مدیونم  این کار اولین تجربه کاری من در اجتماع  بود و اگر در این کار شکست میخوردم معلوم نبود با تمام علاقه ام دوباره بتونم از سر اغاز کنم یا نه

اقای پدر ازتون ممنونم

امیدوارم یه روزی بتونم تمام خوبیهاتونو جبران کنم

امیدوارم بتونم توی اتلیه هم به خوبی همیجا عمل کنم البته خوبتر از اینجا و با اشتباهات کم

میدونم خیلی وقتها خیلی اشتباه کردم  ولی باور کنین عمدی نبوده من همیشه تمام تلاشمو کردم که خوب و مفید باشم همیشه خواستم و میخوام که خیر شمارو در اولویت قرار بدم و با همین نیت هم کار میکنم

پس به امید روزهای خوب و خوب تر

هر چند هستن روزهای که ......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1392ساعت 22:19  توسط زهرا | 

 به سلامتی خاطرات که خیلی عجیبند .... گاهی اوقات میخندیم به روزهای که گریه می کردیم ....گاهی گریه می کنیم به یاد روزهایی که می خندیدیم......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 14:22  توسط زهرا | 

اوه چه دنیایی عجیبی شده

حس می کنم رو هوام

یه سری مسائل که هنوز پیش نیومده میخواد منو از اهدافی که دارم دور کنه

و من نمیدونم چی کار کنم

یه سری موقعیت های خوب سر راهم هست که ارزوی هر دختریه

ولی من هدفای خودمو دارم دلم نمیخواد تحت هیچ شرایطی  از اهدافی که دارم بگذرم

شاید زیادی خود خواهم نه ؟

نمیدونم شایدم فقط میخوام با چیزایی زندگی کنم و در دنیایی به سر ببرم که حس خوشبختی از درون نه برون رو بهم میده خوشبختی من دنبال کردن همین راهیه که دارم  میرم

حالا بقیه هر چی میخوان فکر کنن

من دارم زندگی می کنم

در اصل دارم با زندگییم نهاییت عشق بازی رو میکنم

من در اوج خوشخبتیم

خدایا این حسو ازم نگیر خواهش میکنم

من این حسو این شرایطو با برنامه هایی که برای اینده ای این شرایطم ریختم دوست دارم

کمکم کن

راهی رو نشونم بده که به چیزی که حس رضایت و خرسندی رو بهم میده برسم

خواهش ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 22:7  توسط زهرا | 

دختره موهاش مش خفن

از دماغش دوتا سوراخ مونده فقط

لباش اندازه ی پشتی مبل شده

نصف بیشتر عکسای پروفایلش یا لب استخره یا با تاپ و دامن نیم وجبیه :|

بعد خیلی جدی استاتوس گذاشته خسته ام از این مردهای شهوت

پرست که فقط به جسم زن می اندیشند:|

انتظار داری تو رو که ببینن یاد فلسفه ی سقراط بیفتن؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 13:34  توسط زهرا | 
دیـــــگر به تــــو فکـــر نـــمیـــکنـــم ....


گنـــاه اســـت ...


چـــــشم داشــــتن به مــــالِ غــــریبــــه هــــا...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1392ساعت 21:52  توسط زهرا | 

آخ که چقدر پر از حرفم

این روزا دیر به دیر آپ میکنم اگه دیر به دیر می نویسم واسه این نیست که حرفی واسه گفتن ندارم واسه اینکه اگه بخوام شروع به گفتن کنم تمومی نداره اگه تو این وبلاگ از خاطراتم و از احساساتم می نویسم واسه اینکه هر دوران از زندگی ادما احساسات خاص خودشو داره که با گذر زمان تغییر می کنن من نمیخوام این احساساتمو فراموش کنم یا اگه روزی فراموششون کردم با خوندن مطالب این وبلاگ دوباره یاد اوری میشن

اره دیگه

خب الان باید چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به نظر من ادم وقتی تصمیم به نوشتن میکنه باید از حسی که داره بنویسه

خب حس من چی ؟

حس من ؟؟؟؟؟؟؟

من عاشق خوشه های طلایی گندومم من احساس میکنم که توی بهشت زندگی میکنم وای خدای من معرکه اس جای که من زندگی می کنم جای که من هواشو دم و باز دم می کنم غیر قابل توصیفه من احساس خوشبختی می کنم من دارم پرواز می کنم من دارم زندگی می کنم من با رویاهاهم زندگی می کنم با باوراتم با خیالاتم خدایا من دارم از شدت خیال دیونه میشم دارم مجنون میشم دارم غرق خوشبختی میشم نمیدونم فردا چطوری میشه اما مطمئنم بهترین ها به انتظارم نشستن شک ندارم من مطلق به یه چیزم

من از جنس خوشبختی ام من می خوام زندگی کنم می خوام به شیوه خودم زندگی کنم می خوام راهی رو برم که از دیدگاه خودم بهترینه حتی اگه این راه به بم بست برسه درست مثل کفشایی خریدم با اینکه این کفشا هنوزم پامو اذیت میکنن ولی وقتی می پوشمشون با اعتماد به نفس تام راه میرم حس می کنم رو ابرام  حس تکبر نیست حس پروازه که بهم دست میده من از پوشیدن کفشایی لذت می برم که به عقیده خیلی ها شبیه کفشای پیره زناست ولی من حس فوق العاده ای با پوشیدنشون دارم دیگه حرف بقیه برام بی اهمیت میشه دلم میخواد کل زندگیمو به شیوه ی خریدن و پوشیدن کفشام پیش ببرم دلم میخواد

من دلم میخواد پشت میز رو بروی مانیتو بنشینم  برنامه فتوشاپو باز کنم و با دقت تمام شروع به دور چینی عکسا کنم بعد توی زمینه ای که دوست دارم طراحیش کنم در حین کار گاهی تن و گاهی هم یه آهنگ ملایم گاهی رپ گاهی هاید و حمیرا و مهستی گوش کنم گاهی هم سکوت مطلق که فقط صدای فکر به گوشم برسه همین .

من میخوام راهی رو برم که دوست دارم دلم میخواد صبح زود از خواب بیدار بشم زود تر از ساعت کاری برم سر کار و مغازه ارو باز کنم و شروع به نظافت و تمیز کردن   و تی کشیدن کنم و پیس پیس شیشه پاکونو  بزنم و شیشه ی ویترینو تمیز کنم دلم میخواد بعد از تموم شدن کار نظافت پشت میز بشینم و قبل از اینکه کاری کنم فقط و فقط بیرونو گناه کنم  و به چیزایی که می بینم فکر کنم به ادمای که بعضی ها پیاده و بعضی ها سواره بعضی ها تنها و بعضی ها همراه دارن نگاه کنم به قیافه هایی که از این فاصله هم میشه غمو شادی رو روی چهره هاشون دید

گاهی اوقات با دیدن بعضی ها به خودم شکر کنم و بگم شکرت خدا و گاهی اوقات از دیدن بعضی های دیگه بگم چقدر چشنگن و به این فکر کنم خدا چقدر جالبه

اره من دلم می خواد گاهی اوقات هیچ کاری نکنم فقط و فقط زول بزنم به ادمای اطراف به ادما دوست دارم نگاه کنم ولی نه وقتی که نگاهم می کنن

دلم میخواد نگاهشون کنم وقتی که نگاهم نمی کنن چون اگه نگاهم کنن دیگه خودشون نیستن شخصیت واقعی شونو پشت تظاهر پنهان می کنن پس نمیشه از این ادما الهام گرفت

دلم میخواد گاهی اوقات دفتری رو که اقای پدر بهم داد تا حساب و کتاب روز مره رو توش بنویسم و باز کنم و با یه خط به خیال خودم خوش شروع به نوشتن جملات الهام بخش کنم و بعدش شروع به کشیدن تصویری از انشرلی  با موهای قرمز  که  از اینترنت گرفتم کنم اخه این دختر الهه منه  به نوعی خود منه

دلم میخواد به ادما لبخند بزنم و گاهی اوقات خیلی قشنگ نگاهشون کنم دلم میخواد بهشون بگم مچکرم

من دلم میخواد توی تاریکی شب روی سنگ فرشای خیابون تک و تنها و حالو و هوای خودم قدم بزنم و فکر کنم و فکر کنم و کسی مزاحم فکر کردنم نشه  هوای شبو خیلی دوست دارم خیلی خیلی مخصوصا اسمونشون که از وسط درخت های چنار خیلی قشنگ دیده میشن

دلم میخواد تنهایی برم خرید و هرچی دلم میخواد بخرم و هر چی دلم میخواد بخورم

دلم میخواد ویولون بزنم واسه دل خودم یه اهنگ غمگین خیلی غمگین فقط و فقط واسه خودم

دلم مخواد زندگی کنم تجربه کنم دلم مخواد یه گلدون داشته باشم

داخلش گوجه فرنگی بکارم و یه دونه نه بیشتر گوجه بده که اولش سبزه و بعد میرسه و میشه رنگ موهای انشرلی ولی خب تخم گوجه فرنگی از مامان بزرگم خواستم نداشت عوضش تخم خیار داد قراره فردا بکارمشون

راستی چند تا لوبیا هم تو اب خیس کردم اونم میخوام توی گلدون کوچیکی که قبلا جای یه کاکتوس بود و خشک شد  بکارم

ولی خب اینا راضیم نمی کنم

دلم میخواد یه باغچه داشته باشم که توش سبزی بکارم

درخت سیب بکارم

خیار و گوجه فرنگی چند ردیف

کدو تنبل بکارم و زمستونا بار بذارم اخ که چقدر خوشمزه و شیرینه واقعا می چسبه  مخصوصا اگه گرسنه باشی و هوای زمستون رو تنت بشینه

ولی دوست ندارم گل رز بکارم نمیدونم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم میخواد با چیزای کوچیک احساس خوشبختی بزرگ کنم

من همینو میخوام

اینا چیزایی که منو به خوشبختی می رسونه

من میخوام زندگی کنم

به همین سادگی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 22:14  توسط زهرا | 

At least 5 people in this world love you so much they would die for you
حداقل پنج نفر در این دنیا هستند که به حدی تو را دوست دارند، که حاضرند برایت بمیرند

At least 15 people in this world love you, in some way
حداقل پانزده نفر در این دنیا هستند که تو را به یک نحوی دوست دارند

The only reason anyone would ever hate you, is because they want to be just like you
تنها دلیلی که باعث میشود یک نفر از تو متنفر باشد، اینست که می‌خواهد دقیقاً مثل تو باشد

A smile from you, can bring happiness to anyone, even if they don't like you
یک لبخند از طرف تو میتواند موجب شادی کسی شود،
حتی کسانی که ممکن است تو را دوست نداشته باشند

Every night, SOMEONE thinks about you before he/ she goes to sleep
هر شب، یک نفر قبل از اینکه به خواب برود به تو فکر می‌کند

You are special and unique, in your own way
تو در نوع خود استثنایی و بی‌نظیر هستی

Someone that you don't know even exists, loves you
یک نفر تو را دوست دارد، که حتی از وجودش بی‌اطلاع هستی

When you make the biggest mistake ever, something good comes from it
وقتی بزرگترین اشتباهات زندگیت را انجام می‌دهی ممکن است منجر به اتفاق خوبی شود

When you think the world has turned it's back on you, take a look
you most likely turned your back on the world
وقتی خیال می‌کنی که دنیا به تو پشت کرده، یه خرده فکر کن،
شاید این تو هستی که پشت به دنیا کرده‌ای

Always tell someone how you feel about them
you will feel much better when they know
همیشه احساست را نسبت به دیگران برای آنها بیان کن،
وقتی آنها از احساست نسبت به خود آگاه می‌شوند احساس بهتری خواهی داشت

If you have great friends, take the time to let them know that they are great

وقتی دوستان فوق‌العاده‌ای داشتی به آنها فرصت بده تا متوجه شوند که فوق‌العاده هستند...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1392ساعت 1:1  توسط زهرا | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1392ساعت 22:51  توسط زهرا | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1392ساعت 22:10  توسط زهرا | 

نمی دونم تازگیا چم شده که دیگه حس و حال نوشتن ندارم پر از حرفم اما نمیدونم چطور این واژها و کلماتو کنار هم بچینم تا وقتی بعد ها نوشتهامو مرور کردم یا دوستانم بهم سر زدن چیزی جز لبخند گوشه لباشون نشینه نمیدونم از چی بنویسم اصلا نمیدونم چرا دارم می نویسم شاید بخاطر اینکه فکر می کنم عجیبم (اخه یه جایی یه جمله ای خوندم که میگفت ادما واسه این اصرار دارن راجب خودشون بگن چون فکر می کنن عجیبن ) شاید من هم عجیبترین آدم دنیا باشم  یه دختر شگفت انگیز و عجیب یه دختری که حس میکنه متفاوت تر از بقیه ی دختراس یه دختری که عین پسرا کرکره میده پایین  اونم یه دستی (انصافا کرکره اش سنگینه ولی خوب دیگه به من میگن دختر کوهستان )عین پسرا میشینه عین پسرا نگاه میکنه عین پسرا ادا در میاره واسه اینکه دوست داشت پسر باشه نه دختر

آره من دوست داشتم یه پسر باشم نه دختر ، دلم میخواست هر جا که میخوام برم هر وقت شب که میخوام بیام خونه هر چند بگی نگی هر کاری رو که دوست دارم انجام میدم وقت و بی وقت هر جا بخوام می رم ولی بازم دخترم بازم محدود نه بخاطر بی اعتمادی به خاطر جامعه اما من که تا حالا از این جامعه بدی ندیدم ولی این حرفم به این معنی نمی تونه باشه که هیچ بدی هم نمی بینم شاید تا امروز اتفاق خاصی برام نیوفتاده اصلا باید حتما یه اتفاقی برام بیفته تا من به هوش باشم .

مثل قضیه گوشیم. یادمه اون روزای اولی که سر کار می رفتم آقای پدر هی بهم تذکرهای لازم رو میداد اینکه مراقب باشم بهم میگفت خانم این مردم گرگن مراقب خودت و مالت باش و منم بهش میگفتم چرا فکر می کنین همه آدما گرگن منو شما هم جزو این آدما هستیم مگه ماها گرگیم که اینا گرگ باشن اونم بهم میگفت میدونی بزرگترین مشکلت چیه؟ اینکه  به همه با قلب خودت نگاه میکنی من دو برابر سن تورو دارم یادمه اون اوایل که هم سن تو بودم همین فکرارو می کردم و همین حرفای تورو می گفتم ولی گذر زمان و ادمای جور با جور این حرفایی رو که بهت میزنم بهم اثبات کردن تو الان کلت داغ و نپخته اس یه روز به حرفام می رسی .

چقدر احمق بودم که فکر می کردم  اقای پدر داره چرت میگه . من واقعا فکر نمی کردم مردم گرگ باشن حتی الان که یکی از اون گرگای زشت گوشیمو دزدیده البته خیلی هم خوب شد حالا دیگه راحتم اصلا دنبال یه راهی بودم که از شر این گوشی خلاص بشم خب بدون گوشی زندگی کردن هم کیفی داره آزاد آزادم  بگزریم اصلا به کسی چه مربوط که گوشی منو دزدیدن به خودمم مربوط نیست اصلا به این دنیای اینترنت هم ربطی نداره راستی من که حس نوشتن نداشتم چرا یهو این اراجیفو اینجا نوشتم؟

هی منم زده به سرم

اهان یادم اومد چی میخواستم بنویسم یه مروری به مطالب (ببخشید خاطرات بسیار زیبای دانشجوییم کردم) دیدم قرار بوده از مردم بسیار شریف قزوین تشکر کنم واقعیتش من از اونجایی به این نتیجه رسیدم که همه مردم گرگ نیستن که : یه روزی از روزهای بسیار گرم تابستان .... (تابستون بود یا بهار ؟ اصلا گرم بود یا سرد ؟ اوه من چقدر گیجم اصلا تابستون نبود اخه من که ترم تابستونی بر نداشتم ) حالا مهم نیست حتما هوا  نه گرم بوده نه سرد که اصلا تو خاطرم نمونده ... داشتم چی میگفتم ، اینکه یه روزی از روزای خدا همون روزی که کلاسم تموم شده بود و من داشتم لنگان لنگان و سر به زیر و سر سنگین ( البته سر به زیر بودنم از سر سنگنیم نبودها معمولا وقتی تو فکرم سرم پایین به نوعی تو عالم خودم بودم ) و به سمت ایستاه می رفتم ناگهان در گوچه ساکت و آرام و بی صدایی سه عدد پسر جنتلمن و اما ترسناک در کنار یه عدد ماشین پراید  با هم مشغول گپ و گفت بودن یه طور خاصی هم می خندیدن راستی درِ سمت راستی ماشین هم باز بود درست همون سمتی که میخواستم از پیشش رد بشم ، قبلا تو گوشی یکی از بچه ها یه کلیپ راجب دختر دزدی دیده بودم  که ناگهان کل تنم لرزید وای خدا گفتم کارم تمومه این پسرا به نظر خیلی ترسناک می اومدن خندهاشونو نگو خواستم برگردم دیدم راه برگشتی نیست سرمو پایین انداختم و خدا خدا کردم یه خورده خودمو جمع و جور کردم و آروم از کنارشون رد میشدم که یه هو..............

یه هو وقتی بهشون نزدیک شدم

بگین چی شد ...............

اتفاق خاصی نیفتاد

یعنی اتفاق خاصی افتاد اما نه اتفاقی که من ازش می ترسیدم

هنوز گرم بحث و بگو بخند بودن و همین که نزدیکتر شدم هر سه تاشون ساکت شدن و وقتی یه چند متری ازشون فاصله گرفتم دباره شروع کردن به ادامه بحث

وای خدا یه نفس عمیق کشیدم و بعد شکر خدارو به جا اوردم و بعد هم واسه اون سه تا پسر ارزوی خوشبختی کردم

این جزو خاطرات استرس زا و ترسناک من بود

اتفاقای زیادی برام افتاد که دوست دارم بنویسم ولی از خیرشون می گزرم و یه مروری به بعضی هاشون می کنم تا بعدها که خوندم کل خاطرات تو وجودم جون بگیرن

مثل جریان پایان ترمم و نحوه نمره گرفتن

قضیه اون پیره زنه تو ایستگاه

جریان اون پیره مرده تو پارک

خاطرات استادمون

بعضی از استادامو که گلی بودن واسه خودشون مثلا یکیشون استاد مرتضی اسدی استاد زبانم بود اگه اسمشم سرچ کنین می تونین عکسشو ببینین

استا الیزابت حمیدی

استاد شاپوری

و ....

جریان اومدن داییم به دانشگامو که همه چپ چپ نگامون می کردن  فکر می کردن دوست پسرمه

جریان رفت و برگشتم

و کلی اتفاقای دیگه

الان یه ساله که کاردانیمو گرفتم

به خاطر کار توی عکاسی آقای پدر مجبور شدم یه سالی قید درسو دانشگاهو بزنم البته ناگفته نباشد چیزایی رو که در طی این 11 ماه یاد گرفتم فراتر از دو سال درس و دانشگاه بود کار کردن در کنار مردی مثل اقای پدر که هم انسانیت داره هم موقعیت خیلی خوبه اینکه بتونی با رئیس روئسا کار کنی خیلی خوبه صابکارم نائب رئیس اتحادیه عکاسانه و همین کارو واسه گرفتن جواز عکاسی راحت میکنه بخصوص که خود رئیس اتحادیه هم دوست صمیمی اقای پدره و ناگفته نباشد با من هم رابطه دوستانه از نوع انسانی خوبی داره

خیلی دوست دارم تمام اتفاقاتی رو در طی این مدت از اولین روز کاریم تا الان و بنویسم یعنی میخوام اتفاقات جالب زندگیمو بنویسم یه فکرایی واسه این وبلاگ دارم تصمیم داشتم حذفش کنم ولی وقتی خاطراتمو مرور می کنم کلی جون می گیرم پس اتفاقات تلخ و شیرین (البته سعی می کنم بیشتر شیریناشو بنویسم چون قول دادم دیگه از تلخی ها حرفی نزنم ) اینجا می نویسم تا یه روز تمام این گذشته امو هدیه بدم به عزیزی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 22:3  توسط زهرا | 

 

هنوز هم می توان روبروی آینه در خلوت خانه نشست به خود نگاه کرد و از خود  پرسید آیا همان قدر  خوبی که سالها پیش از این بودی؟  آیا طهارت کودکی ، صفای نوجوانی ، شور جوانی و آن ایمان عظیم را که در دل داشتی ، با خود نگه داشته ایی ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت 14:25  توسط زهرا | 

 

 

چقدر این روزا قشنگه نه ؟؟؟؟؟؟؟

من که خیلی خوشحالم

امید وارم همه خوب باشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1392ساعت 15:39  توسط زهرا | 

 

بعضی از ادما حالمو بهم میزنن

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1391ساعت 19:56  توسط زهرا | 
                           دلم گرفته ای خدا  
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 17:17  توسط زهرا | 

خب چی کار کنم چی کار نکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟

از اونجایی که الان از سر بیکاری یه اهنگو زدم رپید هی داره واسه خودش

 میخونه (دلتنگم ...) حوصله ام سر رفت واسه همین دوباره میخوام بنویسم

 از دوران بسیار قشنگ دانشجوییم که بی نظیر بود الان کم مونده گریه کنم

 دلم واسه دانشگاه ابوقراضم تنگ شده دلم واسه عصمت دوستم تنگ

شده دلم واسه کبری دیونه تنگ شده واسه مهدیه ی دربدر بی شعور تنگ

 شده واسه زهرا که اصلا دلم تنگ نشده اخه یه جوری بود ولی واسه

نرگس چرا یادش بخیر اکثر  ساعتی که کلاس نداشتیم با نرگس دوتایی

 میرفتیم تو پارک سر خیابون دانشگاه قدم میزدیم حسابی تاب بازی

 میکردیم معمولا  این منطقه از قزوین خیلی ساکت بی سر صدا  بود که با

 خیال راحت میشد تاب خورد ای خدا چقدر خوش میگذشت موقع رفت یه

 بستنی میوه ای هم میخریدم چه مزه ای میداد نرگس دختر خیلی

 حساسی بود سر همین حساس بودنشم خیلی ضربه خرد دختر پاک و

 نجیبی بود اما مشکلش این بود که از روی احساس تصمیم می گرفت یه

روز بهم گفت زهرا میخوام یه کاری کنم گفتم چیکار ؟؟؟؟؟؟ گفت میخوام

دوست پسر پیدا کنم 

بقیه ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 12:23  توسط زهرا | 

زن که باشی

گاهی کم می آوری

دست هایی را که

مردانگی شان امنیت می آورد

و شانه هایی را که

استحکام آغوششان

لمس آرامش را

به همراه دارد.

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی...

پناه ببری...

ضعیف باشی...

دست خودت نیست

زن که باشی

گهگهاه حریصانه بو میکنی

دستهایت را

شاید

عطر تلخ و گس مردانه اش

لا به لای انگشتانت

باقی مانده باشد.

زن که باشی گاهی میزنی زیر گریه

که دلش بلرزد و صدایت کند:بانو....

دست خودت نیست

زن که باشی

گاهی رهایش می کنی

و پشت سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که

او
خوشبخت باشد.

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.

میتوانی زیر لب ترانه بخوانی و آشپزی کنی...

میتوانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی و حس کنی نگاهش را

میتوانی ساعتها به امید گره خوردن شال دور گردنش..

ببافی و در هر رج بوسه بکاری برای روزهای مبادا که کنارش نیستی...

زن که باشی باید صبور باشی مدارا کنی

و با همه ی بغض ات لبخند بزنی

زن که باشی...

هزار بار هم که بگوید:دوستت دارد!!!

بازهم خواهی پرسی:دوستم داری؟؟؟

و ته دلت همیشه خواهد لرزید.......

زن که باشی هرچقدرهم که زیبا باشی ،

نگران زیباترهایی میشوی که شاید عاشقش شوند.....

زن که باشی هروقت که صدایت میکند:خوشگلم!!!

خدا را شکر میکنی که درچشمان او زیبایی

دست خودت نیست

زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی...

 

این شعر قشنگو از وبلاگ دوست گلم الهام نوشتم

توی وبلاگش شعرای خیلی قشنگ قشنگ داره

دوست داشتین حتما یه سری بهش بزنین

 http://www.asal66.blogfa.com/

من به حدی این شعر به دلم نشست که به عنوان پست ثابتم انتخابش کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت 20:21  توسط زهرا | 
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

دوستم بدار شاید فردای نباشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 18:51  توسط زهرا | 
نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛

نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا ...

مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ...
...
شکر که خدا هست و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...

هر وقت دلت خواست ، مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، در قلبت ...

و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه ی دلت را برایش نگهدار ، اسباب پذیرایی با اوست ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1391ساعت 9:26  توسط زهرا | 
من ندانم که کییم

من ندانم که چییم

من فقط میدانم

که تویی شاه بیت غزل زندگییم

خدایا دوست دارم

اندازه بینهایت وجودت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391ساعت 12:45  توسط زهرا | 

سلام

اون روزی یه چیزی شد نتونستم ادامه داستادن دوران دانشجوییمو بنویسم الان میگم که چی شد

 یه نگاهی به مراقب انداختم دیدم پشتش به منه واسه همین خیالم راحت شد و اروم  و با احتیاط تقلبو از تو کیف پولم در اوردم چه احتیاطی ؛ خیلی سریع برگه ارو گذاشتم زیر سوال امتحانی تا این خانوم بد اخلاق و اخمو نبینه

چشمتون روز بد نبینه دیدم داره میاد سمتم یه خورده ترسیدم و البته یه کوچولو هم لرزیدم اما نذاشت به تب کردن برسه و دست برد زیر برگه سوال و برگه ای رو که تقلب نوشته بودم کشید بیرون وای خدا چه لحظه ای بود داشتم دیگه سکته هرو میزدم گفتم الان یه قیل و قالی راه میندازه که نگو  مخصوصا اینکه تو اون شرایط افتضاح به جای اینکه گریه کنم شروع کردم به خندیدن البته اونقدر هم بی ادب و بی نزاکت نیستم (املای نزاکت درسته ) لبخند زدم که این لبخند هم از چشم این خانوم مراقب بد اخلاق و بد اخم دور نبود اما بدون اینکه حرفی بزنه برگه رو برداشت و رفت نشست سر جاش منم با همون حالت لبخند که از داخل شبیه گریه بود و از شدت خجالت سرمو از رو برگه امتحانیم بلند نکردم و خودم الکی با برگه مشغول کردم اما دیگه تحمل این شرایطو نداشتم خیلی ریلکس اروم بلند شدم رفتم جلو برگه امو دادم بهش یه خسته نباشید پر انرژی گفتم اومد بیرو ن امیدوار بودم این رفتارم باعث بشه از این تقلبه چشم پوشی کنه و من فلک زده ارو بد بخت نکنه خلاصله اینکه اون روز با تمام استرسش گذشت روزای بعدی هم همین طور تا اینکه این گذر لحظه ها رسید به دو هفته دیگه استرسش داشتنم بی معنی شده بود شده بودم مرده متحرک اخه جواب همه امتحانام اومده بود اما از ریاضی خبری نبود به بچه ها زنگ زدم گفتن که مال اونا هم نیومده یه کوچلو خیالم تخت جمشید شد ولی شبا کابوس ریاضی میدیدم نمیدونم چرا اینطوری می شدم ولی خدا خودش شاهده که یه شب از شدت خیالات و توهم یه طرف بدنم درست همون جایی که قلبم هست بی حس و لمس شده بود درست همون شبی بود که فرداش قرار بود برم دانشگاه اخه انتخاب  واحد هم کرده بودم و کلاس داشتیم قرار بود همون روز برم یه پرسو جویی از این اوضاع داشته باشم چون دیگه مطمئن شده بودم تقلبه کار دستم داده  خلاصه اینکه فردا صبح هم از راه رسیده و من با ددی جونم رفتیم استگاه و از  اوجا هم سوار سرویس شدم و رفتم دانشگاه ساعت 8 بود رسیدم دانشگاه خبری از اون جمعیت سر سام اور همیشگی نبود چون اولای ترم بود معمولا تا یه هفته بچه ها تو تعطیلات بودن البته این بچه هایی که من دیده بودم همیشه تو تعطیلات بودن خب بگذریم به من چه من بدتر از اون ... با همون حالت همیشگی (راه رفتن لاکپشتی ) رفتم سمت سلف چند نفر بیشتر تو سلف نبودن مسئول سلف و بوفه دوتا گل پسر اقا بودن که من خیلی دوسشون داشتم اخه بر خلاف پسرای دانشگاه خیلی با شخصیت و با شعور بودن  اسم یکیش اقا کمال و اسم اون یکی رو که نمیدونم چی بود راستی این دوتا اقا پسر گل پسر  داداش بودن  دوباره بگذریم بعد یه نیم ساعتی که نشسته بودم مهنازو دیدم

اومد پیشم بعد احوال پرسی و از این حرفای خاله زنکی یک ان یادم افتاد که من اصلا امروز واسه چی اومده بودم دانشگاه گفتم مهناز جان من یه سر به اموزش بزنم تا ببینم جریان این ریاضی چی شد گفت برو من دلم روشنه حتما قبولی ... ولی دل خودم اصلا روشن نبود خیلی هم سیاه بود و کبود . به خانوم ناصری گفتم هنوز نمره ریاضی من نیومده ترم جدید هم شروع شده الان تکلیف این نمره چیه ؟ گفت مگه میشه ؟ گفتم اره یکی از مسئولای دیگه ی دانشگاه که اسمش خاطرم نمونده پرسید تقلب گرفتن ازت ؟ یکم منو من کردم گفتم اره ولی واصلا نتونستم نگاه کنم . گفت خب پس خودت میدونی چیکار کردی ؟ و باید بگم که ریاضی شدی چهار

گفتم چهار ؟ مگه میشه من عالی داده بودم گفت اول اینکه تقلب کردی دوم اینکه همین چهارو شدی و باید به خاطر تقلبی هم که کردی یه تعهد کتبی هم بدی  که دیگه تکرار نمیشه ؟ داشتم دیونه میشدم خدای من این چه نمره ای مطمئن بودم پایین تر از 15 نمیشم حالا این خانومه میگه شدی 4 ای روزگار دیگه دوران خوش شانسی منم پایان یافته بود باور کردنی نبود خر شانس ترین ادمی هستم که میتونین فکرشو کنین حالا با وجود این خر شانسی ببین چطوری بد شانسی اورده بودم فقط افتادن توی یه درس سه واحدی نبود که از اونور کل انتخاب واحدی که انجام داده بودم به هم خورده بود و از این گذشته وقت  حذف اضافه هم تا قبل از ظهر بود حالا من چه خاکی باید رو سرم می ریختم خدایا حالا من باید چیکار کنم ...گفتم بی خیال هر چه بادا باد اینقدری هول بودم که اصلا نمیتونستم انتخاب واحد کنم گفتم میرم خونه میگم داییم برام انتخاب کنه اونم که اصلا خونه نبود دانشگاه بود  خلاصه اینکه بیخیال بابا من ریاضی افتادم رفت همین .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1391ساعت 16:33  توسط زهرا | 
سلام سلام به دوستای گلم

 اگه خدا بخدا الان حس و حال نوشتن دارم

ولی یادم نیست تا کجای داستانو گفته بودم

اهان تا اونجا که یاد اوری خاطرات گذشته منو به فکر برد تا مثل دوران طفولیتم تقلب بنویسم.... چند تا از فرمولارو که شبیه هم بودن نوشتم  گذاشتم داغ کیف پولم فردا خیلی زود از راه رسید عجب روزی ساعت دقیقا 7.5 بود که رسیدم دانشگاه هنوز تا شروع امتحان 1.5 ساعتی مونده بود از این فرصت واسه مرور فرمولا استفاده کردم دیدم نه بابا اینقدر ها هم که نشون میدم خنگ نیستم یادم موندن از همه مهمتر حسابی اصل مطلبو گرفته بودم اتفاقی که خیلی کم میفته بله دوستان عزیز  مراقبان عزیز سوالات امتحانی رو توزیع کردن و و وقتی نگاهم به سوالات افتاد حسابی غافل گیر شدم نه بابا اشتباه نکنین از سختی سوالات نه بلکه از راحتی سوالات بود باورم نمی شد  استادی که  این همه ازش بد می گفتن اینطوری سوال داده باشه با خوشحالی شروع کردم به جواب دادن یکی پس از دیگری باورم نمیشد چقدر اسون حل میشدن تا اینکه رسیدم به سوال اخری از همون فرمولات سوال داده بود که تقلب نوشته بودم اما فرمولارو یادم مونده بود ولی بعد پیش خودم دو دوتا چهارتا کردم گفتم بهتره یه نگاهی به فرمولا بندازم تا مطمئن بشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 17:8  توسط زهرا | 

 روزی می رسد که دلت برای هیچ کس به اندازه من تنگ نخواهد شد...

برای نگاه کردنم خندیدنم , اذیت کردنم ...

برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی ...

روزی خواهد رسید که در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود..

من می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد

این جمله قشنگو از وبلاگ دوست گلم دماغ پنبه ای مرتضی نوشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391ساعت 10:15  توسط زهرا | 
نگاهم کن...

نبودنت

نخواستنت

نداشتنت

همه قبول !

فقط لحظه هایی که هستی نگاهم کن همین

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1391ساعت 15:22  توسط زهرا | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من زهرام
دختری در پی نور

نوشته های پیشین
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
اسفند 1392
آبان 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
پیوندها
.......
فرزندکوروش بزرگ
تلنگرهای کاتوره ای
روش جذب
آموزشگاه مجازی کامپیوتر
قانون جذب
ادبیات روز جهان
تراختور اف
به دنبال ارامش
دانلود کده
غمکده تنهایی
نیروی ذهن
بیایید از هم بدانیم
دختري از جنس بلور
آشپزي
غریبه آشنا(ای اف جی)
رپ افغان
وبلاگ دانشجویان علوم سیاسی دانشگاه شاهد
روانشناسی
سنگ نوشته
مطالبی از lc/ اعتبارات اسنادی
وبم (چشمان بی گناه)
من....تنهایی.... موسیقی سکوت(دوست خوبم زهرا)
شاهکای از من
فراموش شده
دماغ پنبه ای مرتضی
جملات زیبا ودلنشین
دختری در شهرو دیار غریب
خوشگلترین وب دنیا
باد بادک باز
دانشجویان ارشد حسابداری
باران ارزوها
به یاد وطن
سر مشق زندگی
دنیای من و ویولنم
افزايش حجم نقدينگي بر اقتصاد كشور
افزايش حجم نقدينگي
خدایا میدونم که میبینی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کد موزیک می خوای؟